تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 
 
 












اگر محتوای این وبلاگ را می پسندید کافیست با یک رأی مثبت به سایرین نیز معرفی نمائید. رأی شما در گوگل ثبت میشود. 



  فاجعه...


لحظه ی دیدن تو حادثه بود...

وبه نوعی تعبیر، معنی فاجعه داشت...؛

و به نوعی تفسیر دلم، شكل یك خاطره بود...؛

دل من پر ز طپش...

پیكرم سرد...

نگاه نگرانم پر درد...

دستهایم لرزان...

هر دو پاهایم سست و زبانم الكن...؛

لب من بود خموش...

غرق در جوش و خروش...

عرقی سرد كه میریخت ازین گونه ی زرد...

همه از هیبت این فاجعه بود...؛

كاش میشد كه پل فاصله ها را برداشت...

کاش این خاطره دست از این دل من بر میداشت...

آه اما چه پری وار گذشت...

چه بمن زان دم دیدار گذشت...؛

گرچه آرام گریخت و چه زیبا گم شد...

در هیاهوی همان خاطره ی فاجعه نام...

با همان خنده ی سرد...

باز من مانده ام و این همه درد...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر 1388 ، ساعت 05:25 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  ناخدا...


ساكت و تنها...
چون كتابی در مسیر باد...
میخورد هر دم ورق اما...
هیچ كس او را نمیخواند...؛
برگ ها را می دهد بر باد...
میرود از یاد...
هیچ چیز از او نمی ماند...
بادبان كشتی او در مسیر باد...
مقصدش هرجا كه بادا باد...؛
بادبان را ناخدا باد است...
لیك او را هم خدا، هم ناخدا باد است...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر 1388 ، ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سرای سینه...


در سرای سینه...
و در هوای بی کسی...
پر شکسته از دلیم و دل بریده از همه...؛
ما به جز جفا...
یا خطا ز دل ندیده ایم...؛
ما بخاطرش رنجها کشیده ایم...
عمر را بی امان پی اش دویده ایم...
ما در این ره...
طعنه ها ز بیدلان شنیده ایم...؛
با وجود غصه ها...
با تمام این گلایه ها...
باز هم دل است...؛
دیدن غصه خوردنش...
برای من مشکل است...!
پس دوباره پرسش دوباره ای...
راستی دلم:
باز هم مثل آن گذشته ها...
میشود به داد من رسی...!؟
مثل یک رفیق بی کلک...
وارهانی ام ز بی کسی...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 ، ساعت 03:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باران...


بگذار تا ببارد باران...

باران وهمناك...

در ژرفی شب...

این شب بی پایان...

بگذار تا ببارد باران...

اینك نگاه كن...

از پشت پلك پنجره...

تكرار پر ترنم باران را...

وگوش كن كه در شب...

دیگر سكوت نیست...

بشنو سرود ریزش باران را...

امشب صفای گریه من...

سیلاب ابرهای بهاران است...؛

این گریه نیست...

ریزش باران است...

آواز می دهم:

آیا كسی مرا...

از ساحل سپیده شبها صدا نزد...

 

نوشته ای از: حمید مصدق


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:21 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  نگاه...


صدای قطره های تو...

غرور بی دلیل چشمهای تا همیشه خسته را...

به ناگهان خود...

تباه میكند...

غمی قدیمی و كهن...

كه در تبار ابرهاست...

تمام خلوت سپید آسمان خفته را...

به قطره های ریز ریز دلنشین...

سیاه می كند...؛

حضور تو...

تو ای تبلور شكست بغض من...

تو ای صدای گریه های آسمان...

امید اشك را به این دل هزار پاره و خراب...

به راه میكند...؛

ولی...... چه میتوان نمود...!؟

چه راه بسته ای توان گشود...!؟

كه بغض من اجازه ی شكست را مجاز نیست...

در این دو دیده ام دگر مجال و فرصتی...

 برای هر نیاز نیست...؛

ولی دگر توان بغض در دلم نمانده است...

به لحظه ای دگر نمیتوان پناه برد...

گناه می كند...

چو اشك من گذر ز چشم تر نمود...

تمام خاطرات رفته را...

همیشگی تر از تمام لحظه ها و آه ها...

توان گشود...؛

سكوت روز اول و سپید...

سكوت روز آخر و سیاه...

تو رفته ای و چشم من كنار ابرهای آسمان و دل...

به روزهای تا ابد بدون تو...

چه اشكبار و بی گناه...

نگاه میكند...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  هوای رفتن...


هوای رفتن به سر دارم...؛

به کجا...!؟

نمی دانم...!!

کاش می شد رفت...

کاش این آرزوی دور ، نزدیک می شد...

کوله بارم گر چه خالی است...

لیکن چشم به درگاه تو دوخته ام...

و بر این آرزوی دور...

سالها سوخته ام...
و انتظار چه واژه  درد آوری است...؛

وقتی زمین در مدار تکرارش به آخر می رسد...

و من هنوز اندر خم یک کوچه ام...؛

جمعه های ناتمام ، یکی یکی می آیند...؛

و تو ، ای نازنین من...

هنوز نیامده ای...

و نمی دانی چه بر سر عاشقت می آید...

و چه مرثیه ای بر لبانش ، جاری می شود :

جز کلامی، گلایه ای،  آهی...

جمعه های ناتمام... غصه های ناتمام...

و آرزوی آمدنت، در امتداد لحظه های سنگین...؛

هنوز...

لبخند را بر لبانم...

و امید را در نگاهم...

زنده می دارد...

به امید آن روز...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:02 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  چشمان تو...


شب است...
ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه می كنم...
حتی تپش ثانیه ها را در وجودم حس نمی كنم...
و لحظه ای نیست كه با یاد تو آرام نگیرم...
تو را دوست دارم...؛ این را بارها گفته ام ... نه...!؟
و مثل اینكه به تو تا پای جان انس گرفته ام و این عادت نیست... دوستی و مهر است؛ نه...!؟
چه روزی می تواند غمگین تر از روزی باشد كه نگاهت را از من دریغ كنی...!؟
چیزی زیباتر از عشق و جاودانه تر از دوستی در این دنیا وجود ندارد...
قلبهایمان برای هم می تپد...؛
اما زبان از گفتن این همه حقیقت سر باز می زند...
مهربانم تو بگو...
بعد از تو از كدام دریچه...
آسمان را به تماشا بنشینم...!؟
و با كدام واژه عشق را معنا كنم...!؟
بی تو...
همه ی فصلها خاكستری...
و همه ی ستاره ها خاموشند...؛
كیفر شكستن دل من چند جاده غربت...
و چند آسمان تنهایی است...؛
باور كن...
من هنوز هم...
به قداست چشمان تو ایمان دارم...
!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:42 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  ببخشم یا نبخشم...


می بینمش...
استاده آن سو تر...
بغل بگشوده من را سوی خود می خواند، اما...
وای از این بغضی که در سینه ست...
نگاهم می کند...
می خواندم...
من در سکوتی سرد می مانم...
برایش پاسخی...؟ هرگز...!
غروری کور فرمان می دهد، خاموش...
و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد...
دو دست خالی من را...
ودستانم، که انگشتان تنهای مرادر خویش، می کاود...
نگاهش می دود تا پشت چشمانم...
دو پلک بسته ام راه نگاهش را، چه بی رحمانه می بندد...؛
نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام، در می زند، اما...
نباید چشم بگشایم...
که می ترسم، بلرزد قلب من...
فرمان دهد، آغوش بگشایم...
دوباره باز، میخواند مرا...
و می خواهدکه پیوندی زنم من...
این طناب الفت دیرینه را اکنون...
درون سینه ام غوغاست...
دلم می خواهد آغوش محبت رابه رویش، باز بگشایم...؛
ببخشم، تا رها گردم من از دردی...
که هر لحظه مرا رنجور می سازد...؛
دلم پر می کشد تا او...
دوباره، حس تاریکی مرا فریاد می آرد...؛
ولی نه...
او دلت را سخت آزرده ست...
چه باید کرد...!؟
خدا می بخشد، اما من نمی بخشم...!!؟
با که این را می توانم گفت...
دلم می خواست من را او بخواند...
تا بگویم، دوستش دارم...
بگویم، من دعا کردم بیاید بار دیگر...
تا ببخشد او، ببخشم من...
تا شروع دیگری باشد...؛
ولی اکنون که او برگشته، می خواند مرا...
اینک، کلام مهربانی بر زبان من، نمی آید...
دلم می خواهد او باور کند، دیگر برایم نیست...
اما هست...
و می ترسم که از چشمانم، این را او بفهمد...
چشم می بندم...؛
نگاهش باز می کوبد، به پشت پلکهای بسته ام...
اما،نباید چشم بگشایم...
دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر...
و او باید بفهمد، خاطرم را سخت آزرده ست...؛
و نور روشنی، در من به نجوا باز می گوید...
ولی آخر تو هم ای خوب، بد کردی...
و او را هم، تو آزردی...
نمی دانم...
ولی حالا که او بخشیده...
باید او بفهمد، من نمی بخشم...
که من این هدیه را، آسان نخواهم داد...
جدالی در درونم می کند غوغا...
میان این دو من...
آیا کدامین من، در این پیکار خواهم برد...!؟
چه می شد من رها می گشتم از این کینه جانسوز...
و می بخشیدم او را...
نه...
خودم را...
که بیش از او، خودم در رنج خواهد بود...
که تلخی نبخشیدن...
به کام لحظه هایم، زهر می ریزد...
و می میراند این اوقات زیبا را...؛
وای صد افسوس...
گذشت یک فرصت دیگر...
وآن لبخند پر مهرش، چه نا بشکفته می خشکد...
ز پشت پرده اشکم، کنون من رفتنش را باز می بینم...
خدایا...
کاش یک بار دگر، من را بخواند او...
آغوش محبت را به رویم، باز بگشاید...
سلام و دست و لبخندی...
تا که شاید من...
آه از این بازی نا زیبای بی فرجام...
میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر...
ببخشم یا نبخشم، مساله اینست
...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 06:00 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  آغوش سپید...


در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،‌چشمه نورند...؛
تو با من باش و از آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،‌در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح اندام سپیدت آشنایی ده...

مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 01:37 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  لیلی و مجنون...


قصه نبود، راه بود، خار بود و خون...
لیلی، قصه راه پر خون را می نوشت...
راه بود و لیلی می رفت...؛
مجنون نبود
.
..
دنیا ولی پر از نام مجنون بود
.
..
لیلی تنها بود...؛
لیلی همیشه تنهاست...
قصه نبود، معرکه بود، میدان بود... بازی چوگان و گوی
.
..؛
چوگان نبود،گوی بود... لیلی،گوی میدان بود... بی چوگان، مجنون نبود
.
..
لیلی زخم بر می داشت اما شمشیر را نمی دید، شمشیر زن را نیز
.
..!
حریفی نبود...
لیلی تنها می باخت...؛
زیرا که قصه، قصه باختن بود
.
..
مجنون کلمه بود...؛ ناپیدا و گم... قصه عشق اما همه از مجنون بود
.
..
مجنون نبود...؛لیلی قصه اش را تنها می نوشت...
قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد... لیلی مجنونش را دید
.
..
لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست
.

پس مجنون تویی...!!
خدا گفت: قصه نیست، راز است... این راز من و توست...؛
بر ملا نمی شود، الا به مرگ... لیلی، تو مرده ای...!
آری، لیلی مرده بود...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 01:22 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما

IE v6 or higher can play this music


دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  خنده....
کلام...
تمام آه...
جان دادی...
بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (53)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (51)
عمومی (4)
 

مهر 1390 (3)
بهمن 1389 (2)
تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 6 ؛ دسترسی به سایر صفحات: ... 2 3 4 5 6

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft