گذر لحظه...


دنگ...! دنگ...!
ساعت گیج زمان در شب عمر...
میزند پی در پی زنگ...؛
زهر این فکر که این دم گذر است...
میشود نقش به دیوار
رگ هستی من...؛
لحظه ام پر شده از لذت...
یا به زنگار غمی الوده است...

لیک چون باید این دم گذرد...؛
پس اگر میگریم...
گریه ام بیثمر است...
و اگر میخندم...
خنده ام بیهوده است...؛
دنگ...! دنگ...!
لحظه ها می کذرد...؛
انچه بگذشت نمی آید باز...
قصه ای هست که هرگز دیگر...
نتواند شود اغاز...
تند برمیخیزم...
تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز...
رنگ لذت دارد آویزم...
انچه می ماند از این جهد بجای...

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم...؛
دنگ...!
فرصتی از کف رفت...

قصه ای گشت تمام...
لحظه باید پی لحظه گذرد...
تا که جان گیرد در فکر دوام...!!


 
نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1388 ، ساعت 01:28 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  تپه شب...


به كنار تپه شب رسید...؛
با طنین روشن پایش آیینه فضا شكست...
دستم را در تاریكی اندوهی بالا بردم...
و كهكشان تهی
تنهایی را نشان دادم...؛
شهاب نگاهش مرده بود...
غبار كاروان ها را نشان دادم...
و
تابش بیراهه ها...
و بیكران ریگستان سكوت را...؛
و او...
پیكره اش خاموشی بود...
لالایی اندوهی بر ما وزید...
تراوش سیاه نگاهش با
زمزمه سبز علف ها آمیخت...
و ناگاه...
از آتش لب هایش
جرقه لبخندی پرید...
در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت...
و من...؛
در شكوه تماشا،
فراموشی صدا بودم...!!

نویسه ای از: سهراب سپهری


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 08:32 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کبوترهایمان...


روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد...
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...
روزی كه كمترین سرود...
بوسه است...
و هر انسان...
برای هر انسان...
برادری ست...؛
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند...
قفل افسانه ایست...
و قلب...
برای زندگی بس است...؛
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است...
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست...
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...؛
روزی كه هر حرف ترانه ایست...
تا كمترین سرود بوسه باشد...؛
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی...؟
و مهربانی با زیبایی یكسان شود...؛
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار می كشم...
حتی روزی...
كه دیگر...
نباشم.
..!!

 
نوشته ای از: احمد شاملو


 
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر 1388 ، ساعت 11:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  انتظار...


منتظرم...
منتظر آن لحظه...
آن سخن...
نمی دانم چرا دلم گواهی می دهد یا نه...
شور می زند...؛
نکند او...
سرش داد می کشم...
ساکت ای دل! ساکت بمان نکند او ندارد...
قرار نیست هیچ اتفاقی بیافتد...
نکند او دیگر چیست...!؟
دلم می خندد گمان می کنم مسخره ام می کند...
می گوید دلش به حالم می سو زد...
نمی دانم...
مگر دل هم دل دارد...!؟
دلم می گوید من خود نمی دانم که مدت هاست منتظرش هستم...
چراکه دوستش دارم...
گمان بیجا......؛
می گوید امیدوار باشم...
شاید که او هم دوست بدارد شاید...
این بار به حرف دلم گوش میدهم...
زمزمه کردم...
امیدوارم دوست بدارد امیدوارم
...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:43 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  غم عشق...
روز میلاد تو...
دلبسته شدم...
بهانه آرامش...
طلب بوسه...
روزگار...
مینوشمت...
زیتون صلح...
محتاج صدا...
دل من...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (41)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (38)
عمومی (4)
 

اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)
آذر 1388 (1)
آبان 1388 (1)
مهر 1388 (2)
مرداد 1388 (16)

آرشیو کامل

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft