تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 
 
 












اگر محتوای این وبلاگ را می پسندید کافیست با یک رأی مثبت به سایرین نیز معرفی نمائید. رأی شما در گوگل ثبت میشود. 



  چشمان تو...


شب است...
ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه می كنم...
حتی تپش ثانیه ها را در وجودم حس نمی كنم...
و لحظه ای نیست كه با یاد تو آرام نگیرم...
تو را دوست دارم...؛ این را بارها گفته ام ... نه...!؟
و مثل اینكه به تو تا پای جان انس گرفته ام و این عادت نیست... دوستی و مهر است؛ نه...!؟
چه روزی می تواند غمگین تر از روزی باشد كه نگاهت را از من دریغ كنی...!؟
چیزی زیباتر از عشق و جاودانه تر از دوستی در این دنیا وجود ندارد...
قلبهایمان برای هم می تپد...؛
اما زبان از گفتن این همه حقیقت سر باز می زند...
مهربانم تو بگو...
بعد از تو از كدام دریچه...
آسمان را به تماشا بنشینم...!؟
و با كدام واژه عشق را معنا كنم...!؟
بی تو...
همه ی فصلها خاكستری...
و همه ی ستاره ها خاموشند...؛
كیفر شكستن دل من چند جاده غربت...
و چند آسمان تنهایی است...؛
باور كن...
من هنوز هم...
به قداست چشمان تو ایمان دارم...
!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:42 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  ببخشم یا نبخشم...


می بینمش...
استاده آن سو تر...
بغل بگشوده من را سوی خود می خواند، اما...
وای از این بغضی که در سینه ست...
نگاهم می کند...
می خواندم...
من در سکوتی سرد می مانم...
برایش پاسخی...؟ هرگز...!
غروری کور فرمان می دهد، خاموش...
و اینک یک سلام و دست مهری تا که بفشارد...
دو دست خالی من را...
ودستانم، که انگشتان تنهای مرادر خویش، می کاود...
نگاهش می دود تا پشت چشمانم...
دو پلک بسته ام راه نگاهش را، چه بی رحمانه می بندد...؛
نگاه مهربانش پشت پلک بسته ام، در می زند، اما...
نباید چشم بگشایم...
که می ترسم، بلرزد قلب من...
فرمان دهد، آغوش بگشایم...
دوباره باز، میخواند مرا...
و می خواهدکه پیوندی زنم من...
این طناب الفت دیرینه را اکنون...
درون سینه ام غوغاست...
دلم می خواهد آغوش محبت رابه رویش، باز بگشایم...؛
ببخشم، تا رها گردم من از دردی...
که هر لحظه مرا رنجور می سازد...؛
دلم پر می کشد تا او...
دوباره، حس تاریکی مرا فریاد می آرد...؛
ولی نه...
او دلت را سخت آزرده ست...
چه باید کرد...!؟
خدا می بخشد، اما من نمی بخشم...!!؟
با که این را می توانم گفت...
دلم می خواست من را او بخواند...
تا بگویم، دوستش دارم...
بگویم، من دعا کردم بیاید بار دیگر...
تا ببخشد او، ببخشم من...
تا شروع دیگری باشد...؛
ولی اکنون که او برگشته، می خواند مرا...
اینک، کلام مهربانی بر زبان من، نمی آید...
دلم می خواهد او باور کند، دیگر برایم نیست...
اما هست...
و می ترسم که از چشمانم، این را او بفهمد...
چشم می بندم...؛
نگاهش باز می کوبد، به پشت پلکهای بسته ام...
اما،نباید چشم بگشایم...
دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر...
و او باید بفهمد، خاطرم را سخت آزرده ست...؛
و نور روشنی، در من به نجوا باز می گوید...
ولی آخر تو هم ای خوب، بد کردی...
و او را هم، تو آزردی...
نمی دانم...
ولی حالا که او بخشیده...
باید او بفهمد، من نمی بخشم...
که من این هدیه را، آسان نخواهم داد...
جدالی در درونم می کند غوغا...
میان این دو من...
آیا کدامین من، در این پیکار خواهم برد...!؟
چه می شد من رها می گشتم از این کینه جانسوز...
و می بخشیدم او را...
نه...
خودم را...
که بیش از او، خودم در رنج خواهد بود...
که تلخی نبخشیدن...
به کام لحظه هایم، زهر می ریزد...
و می میراند این اوقات زیبا را...؛
وای صد افسوس...
گذشت یک فرصت دیگر...
وآن لبخند پر مهرش، چه نا بشکفته می خشکد...
ز پشت پرده اشکم، کنون من رفتنش را باز می بینم...
خدایا...
کاش یک بار دگر، من را بخواند او...
آغوش محبت را به رویم، باز بگشاید...
سلام و دست و لبخندی...
تا که شاید من...
آه از این بازی نا زیبای بی فرجام...
میان بودن و نا بودن یک فرصت دیگر...
ببخشم یا نبخشم، مساله اینست
...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 06:00 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  آغوش سپید...


در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،‌چشمه نورند...؛
تو با من باش و از آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،‌در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح اندام سپیدت آشنایی ده...

مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 01:37 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  لیلی و مجنون...


قصه نبود، راه بود، خار بود و خون...
لیلی، قصه راه پر خون را می نوشت...
راه بود و لیلی می رفت...؛
مجنون نبود
.
..
دنیا ولی پر از نام مجنون بود
.
..
لیلی تنها بود...؛
لیلی همیشه تنهاست...
قصه نبود، معرکه بود، میدان بود... بازی چوگان و گوی
.
..؛
چوگان نبود،گوی بود... لیلی،گوی میدان بود... بی چوگان، مجنون نبود
.
..
لیلی زخم بر می داشت اما شمشیر را نمی دید، شمشیر زن را نیز
.
..!
حریفی نبود...
لیلی تنها می باخت...؛
زیرا که قصه، قصه باختن بود
.
..
مجنون کلمه بود...؛ ناپیدا و گم... قصه عشق اما همه از مجنون بود
.
..
مجنون نبود...؛لیلی قصه اش را تنها می نوشت...
قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد... لیلی مجنونش را دید
.
..
لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست
.

پس مجنون تویی...!!
خدا گفت: قصه نیست، راز است... این راز من و توست...؛
بر ملا نمی شود، الا به مرگ... لیلی، تو مرده ای...!
آری، لیلی مرده بود...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد 1388 ، ساعت 01:22 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما

IE v6 or higher can play this music


دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  خنده....
کلام...
تمام آه...
جان دادی...
بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (53)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (51)
عمومی (4)
 

مهر 1390 (3)
بهمن 1389 (2)
تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 6 ؛ دسترسی به سایر صفحات: ... 3 4 5 6

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft