تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 
 
 












اگر محتوای این وبلاگ را می پسندید کافیست با یک رأی مثبت به سایرین نیز معرفی نمائید. رأی شما در گوگل ثبت میشود. 



  گوش ماهی...


دور افتاده ام...
تنم پر از صدای
غریب دلتنگیست...
چونان
ماهی دور افتاده ای كه نفسهای آخر را سر میكند...؛
یادت نرود...
یادت نرود آوای من...
میان این سنگریزه های كوچك و دوست داشتنی...
میان این سپیدی
درد آلود...
میان این
آبی آرام...
گوش ماهی كوچكی منتظرت میماند...
كه شاید روزی بیایی...؛
گونه هایش
خشكیده...
آخر تمام اشكهایش را برای خاطره هر چند كوچك از تو
باخته...
دروغ گفتند...
تو
نیامدی...؛
میان این نا امیدی و
حسرت جوانه ای شكوفه داد...
باشد...
اگر اشكهایم تمام شدند...
لبخند باریكم هنوز باقیست...
و برای آمدنت
لبخندی دوست داشتنی را هدیه می دهد گوش ماهی كوچك من...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر 1388 ، ساعت 06:36 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  خواب کودکی...


در خوابهای کودکی ام...
هر شب طنین سوت قطاری...
از ایستگاه می گذرد...
دنباله ی
قطار...
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد...
انگار...
بیش از هزار
پنجره دارد...
و در تمام پنجره هایش...
تنها تویی که دست تکان می دهی...
آنگاه...
در چارچوب پنجره ها...
شب
شعله می کشد...
با دود
گیسوان تو در باد...
در امتداد راه مه آلود ...
در
دود...
دود...؛
دود...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر 1388 ، ساعت 03:31 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  فاجعه...


لحظه ی دیدن تو حادثه بود...

وبه نوعی تعبیر، معنی فاجعه داشت...؛

و به نوعی تفسیر دلم، شكل یك خاطره بود...؛

دل من پر ز طپش...

پیكرم سرد...

نگاه نگرانم پر درد...

دستهایم لرزان...

هر دو پاهایم سست و زبانم الكن...؛

لب من بود خموش...

غرق در جوش و خروش...

عرقی سرد كه میریخت ازین گونه ی زرد...

همه از هیبت این فاجعه بود...؛

كاش میشد كه پل فاصله ها را برداشت...

کاش این خاطره دست از این دل من بر میداشت...

آه اما چه پری وار گذشت...

چه بمن زان دم دیدار گذشت...؛

گرچه آرام گریخت و چه زیبا گم شد...

در هیاهوی همان خاطره ی فاجعه نام...

با همان خنده ی سرد...

باز من مانده ام و این همه درد...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر 1388 ، ساعت 05:25 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کبوترهایمان...


روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد...
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...
روزی كه كمترین سرود...
بوسه است...
و هر انسان...
برای هر انسان...
برادری ست...؛
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند...
قفل افسانه ایست...
و قلب...
برای زندگی بس است...؛
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است...
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست...
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...؛
روزی كه هر حرف ترانه ایست...
تا كمترین سرود بوسه باشد...؛
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی...؟
و مهربانی با زیبایی یكسان شود...؛
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار می كشم...
حتی روزی...
كه دیگر...
نباشم.
..!!

 
نوشته ای از: احمد شاملو


 
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر 1388 ، ساعت 11:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  ناخدا...


ساكت و تنها...
چون كتابی در مسیر باد...
میخورد هر دم ورق اما...
هیچ كس او را نمیخواند...؛
برگ ها را می دهد بر باد...
میرود از یاد...
هیچ چیز از او نمی ماند...
بادبان كشتی او در مسیر باد...
مقصدش هرجا كه بادا باد...؛
بادبان را ناخدا باد است...
لیك او را هم خدا، هم ناخدا باد است...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر 1388 ، ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سرای سینه...


در سرای سینه...
و در هوای بی کسی...
پر شکسته از دلیم و دل بریده از همه...؛
ما به جز جفا...
یا خطا ز دل ندیده ایم...؛
ما بخاطرش رنجها کشیده ایم...
عمر را بی امان پی اش دویده ایم...
ما در این ره...
طعنه ها ز بیدلان شنیده ایم...؛
با وجود غصه ها...
با تمام این گلایه ها...
باز هم دل است...؛
دیدن غصه خوردنش...
برای من مشکل است...!
پس دوباره پرسش دوباره ای...
راستی دلم:
باز هم مثل آن گذشته ها...
میشود به داد من رسی...!؟
مثل یک رفیق بی کلک...
وارهانی ام ز بی کسی...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 ، ساعت 03:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باران...


بگذار تا ببارد باران...

باران وهمناك...

در ژرفی شب...

این شب بی پایان...

بگذار تا ببارد باران...

اینك نگاه كن...

از پشت پلك پنجره...

تكرار پر ترنم باران را...

وگوش كن كه در شب...

دیگر سكوت نیست...

بشنو سرود ریزش باران را...

امشب صفای گریه من...

سیلاب ابرهای بهاران است...؛

این گریه نیست...

ریزش باران است...

آواز می دهم:

آیا كسی مرا...

از ساحل سپیده شبها صدا نزد...

 

نوشته ای از: حمید مصدق


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:21 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  نگاه...


صدای قطره های تو...

غرور بی دلیل چشمهای تا همیشه خسته را...

به ناگهان خود...

تباه میكند...

غمی قدیمی و كهن...

كه در تبار ابرهاست...

تمام خلوت سپید آسمان خفته را...

به قطره های ریز ریز دلنشین...

سیاه می كند...؛

حضور تو...

تو ای تبلور شكست بغض من...

تو ای صدای گریه های آسمان...

امید اشك را به این دل هزار پاره و خراب...

به راه میكند...؛

ولی...... چه میتوان نمود...!؟

چه راه بسته ای توان گشود...!؟

كه بغض من اجازه ی شكست را مجاز نیست...

در این دو دیده ام دگر مجال و فرصتی...

 برای هر نیاز نیست...؛

ولی دگر توان بغض در دلم نمانده است...

به لحظه ای دگر نمیتوان پناه برد...

گناه می كند...

چو اشك من گذر ز چشم تر نمود...

تمام خاطرات رفته را...

همیشگی تر از تمام لحظه ها و آه ها...

توان گشود...؛

سكوت روز اول و سپید...

سكوت روز آخر و سیاه...

تو رفته ای و چشم من كنار ابرهای آسمان و دل...

به روزهای تا ابد بدون تو...

چه اشكبار و بی گناه...

نگاه میكند...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  هوای رفتن...


هوای رفتن به سر دارم...؛

به کجا...!؟

نمی دانم...!!

کاش می شد رفت...

کاش این آرزوی دور ، نزدیک می شد...

کوله بارم گر چه خالی است...

لیکن چشم به درگاه تو دوخته ام...

و بر این آرزوی دور...

سالها سوخته ام...
و انتظار چه واژه  درد آوری است...؛

وقتی زمین در مدار تکرارش به آخر می رسد...

و من هنوز اندر خم یک کوچه ام...؛

جمعه های ناتمام ، یکی یکی می آیند...؛

و تو ، ای نازنین من...

هنوز نیامده ای...

و نمی دانی چه بر سر عاشقت می آید...

و چه مرثیه ای بر لبانش ، جاری می شود :

جز کلامی، گلایه ای،  آهی...

جمعه های ناتمام... غصه های ناتمام...

و آرزوی آمدنت، در امتداد لحظه های سنگین...؛

هنوز...

لبخند را بر لبانم...

و امید را در نگاهم...

زنده می دارد...

به امید آن روز...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:02 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  انتظار...


منتظرم...
منتظر آن لحظه...
آن سخن...
نمی دانم چرا دلم گواهی می دهد یا نه...
شور می زند...؛
نکند او...
سرش داد می کشم...
ساکت ای دل! ساکت بمان نکند او ندارد...
قرار نیست هیچ اتفاقی بیافتد...
نکند او دیگر چیست...!؟
دلم می خندد گمان می کنم مسخره ام می کند...
می گوید دلش به حالم می سو زد...
نمی دانم...
مگر دل هم دل دارد...!؟
دلم می گوید من خود نمی دانم که مدت هاست منتظرش هستم...
چراکه دوستش دارم...
گمان بیجا......؛
می گوید امیدوار باشم...
شاید که او هم دوست بدارد شاید...
این بار به حرف دلم گوش میدهم...
زمزمه کردم...
امیدوارم دوست بدارد امیدوارم
...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:43 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما

IE v6 or higher can play this music


دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  خنده....
کلام...
تمام آه...
جان دادی...
بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (53)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (51)
عمومی (4)
 

مهر 1390 (3)
بهمن 1389 (2)
تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 6 ؛ دسترسی به سایر صفحات: ... 2 3 4 5 6

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft