تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 

  کلمات بی رویا...


میخواستم چشم های تو را ببوسم...
تو نبودی؛
باران بود...
رو به
آسمان بلند، پرگفتگو گفتم...
تو نیاندیش...
و چیزی...
صدایی شبیه صدای آدمی آمد...؛
گفت: نامش را بگو تا بجویمش...
نفهمیدم چه شد که باز...
بی هوا، هوای تو کردم...
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید...
میخواستم صورتم را از لمس لذیذ باران...
فقط
خیس گریه شود...
ورنه کدام چشم...
کدام
بوسه...
کدام گفتگو...
من هرگز هیچ میلی به پنهان کردن
کلمات بی رویا نداشته ام...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 12:23 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کاش میدانستی...


كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
كه چنین گاه به گاه...
می سرانی بر چشم،
غزل داغ نگاه...
می سرایی از لب،
شعر مستانه آه...؛
راز زیبایی مژگان سیاه...
در همین قطره لغزنده
غم، پنهان است...
و
سرودن از تو...
با صراحت؛ بی ترس، باز هم كتمان است...؛
كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
رنج اندوه كدامین خواهش...
نقش
لبخند لبت را برده...!؟
نغمه زرد كدامین پاییز...
غنچه
قلب تو را پژمرده...!؟
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كه چنین مبهوتم...
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم...
با تو ای ترجمه عشق، «
خدا » را دیدم...!
آه ای
میكده ام...
گاه بیداری را...
از من و بیخبری هیچ مخواه...
كه من از
مستی خود هشیارم...
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كاش میدانستی...
كاش...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:33 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  رهایی...


وقتی ستاره نیز...
سوسوی روزنی به
رهایی نیست...؛
آن چشم شب نخفته، چرا پای پنجره...
با آن نگاه غمگین...
تا ژرف
آسمان را...
می کاوید...؟
آن گاه بازمیگشت...
نومید، و...
میگریست...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:28 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  آغوش تو...


در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،
‌چشمه نورند...؛
تو با من باش و از
آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از
عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،‌در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای
رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح
اندام سپیدت آشنایی ده...
مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 05:26 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  زبان مشترک...


در من...

هزار حرف نگفته...
هزار
درد نهفته...
هزاران هزار دریا...

هر لحظه در تپیدن و طغیانند...؛
هر
قصه یک ترانه...
هر
ترانه خاطره ای دیگر...
هر
عشق یک ترانه ی بیدار است...؛

در خاموشی حضورم، حرف مرا بفهم...
یا برای عشق، زبانی تازه پیدا کن...
تا درد مشترک...
زبان مشترکمان باشد...
حرف مرا بفهم و مرا بشنو...
من شعر می نویسم...
تو با ترانه های عاشق من، عاشق...
تو با ترانه های تشنه ی من، دریا...
بر پنج خط ساز سفر،‌ زخمه می شوی...

تو گریه می کنی...
تو لحظه های شعر مرا،‌ در خویش تجربه کرده...
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی...
یعنی که با منی...
دیروز...
امروز...
تا هنوز و همیشه...
آیا زبان مشترک این نیست...؟
آن
زبان تازه که می گفتم!؟
آیا
زبان مشترک این نیست...!!؟


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 04:27 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باید رفت...


دارم كه بگویم...

اما نباید گفت...؛

شاید این سكوت زیباتر است...

فریاد سكوتم را هیچ كس نشنید...

یا كسی نخواست كه بشنود...

در خود شكستم...

نابود شدم...

باریدم...

و هیچ كس نفهمید كه چه شدم...؛

نه ماه بودم، نه خورشید...

اما هیچ دلی سراغ مرا از آسمان تنهایی اش نگرفت...

گویی ابرها هیچ اند...

و فقط ابرند و باید ببارند...

و تنها باریدم...؛

خسته ام...

خسته از باریدن و تمام نشدن...

خسته از بودن و نبودن...

اما باید رفت...؛

آنكه رفت، رسید...

پس باید رفت و رسید...

و شكوه و عظمت یك دنیا...

هفت آسمان...

و هفت دریا را دید...

طعم شیرین پرواز در اوج هستی را چشید...

و لذت پروانه بودن را با تمام وجود...

در آغوش كشید...!!


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 01:10 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  گوش ماهی...


دور افتاده ام...
تنم پر از صدای
غریب دلتنگیست...
چونان
ماهی دور افتاده ای كه نفسهای آخر را سر میكند...؛
یادت نرود...
یادت نرود آوای من...
میان این سنگریزه های كوچك و دوست داشتنی...
میان این سپیدی
درد آلود...
میان این
آبی آرام...
گوش ماهی كوچكی منتظرت میماند...
كه شاید روزی بیایی...؛
گونه هایش
خشكیده...
آخر تمام اشكهایش را برای خاطره هر چند كوچك از تو
باخته...
دروغ گفتند...
تو
نیامدی...؛
میان این نا امیدی و
حسرت جوانه ای شكوفه داد...
باشد...
اگر اشكهایم تمام شدند...
لبخند باریكم هنوز باقیست...
و برای آمدنت
لبخندی دوست داشتنی را هدیه می دهد گوش ماهی كوچك من...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر 1388 ، ساعت 06:36 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  خواب کودکی...


در خوابهای کودکی ام...
هر شب طنین سوت قطاری...
از ایستگاه می گذرد...
دنباله ی
قطار...
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد...
انگار...
بیش از هزار
پنجره دارد...
و در تمام پنجره هایش...
تنها تویی که دست تکان می دهی...
آنگاه...
در چارچوب پنجره ها...
شب
شعله می کشد...
با دود
گیسوان تو در باد...
در امتداد راه مه آلود ...
در
دود...
دود...؛
دود...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر 1388 ، ساعت 03:31 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  فاجعه...


لحظه ی دیدن تو حادثه بود...

وبه نوعی تعبیر، معنی فاجعه داشت...؛

و به نوعی تفسیر دلم، شكل یك خاطره بود...؛

دل من پر ز طپش...

پیكرم سرد...

نگاه نگرانم پر درد...

دستهایم لرزان...

هر دو پاهایم سست و زبانم الكن...؛

لب من بود خموش...

غرق در جوش و خروش...

عرقی سرد كه میریخت ازین گونه ی زرد...

همه از هیبت این فاجعه بود...؛

كاش میشد كه پل فاصله ها را برداشت...

کاش این خاطره دست از این دل من بر میداشت...

آه اما چه پری وار گذشت...

چه بمن زان دم دیدار گذشت...؛

گرچه آرام گریخت و چه زیبا گم شد...

در هیاهوی همان خاطره ی فاجعه نام...

با همان خنده ی سرد...

باز من مانده ام و این همه درد...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر 1388 ، ساعت 05:25 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کبوترهایمان...


روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد...
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت...
روزی كه كمترین سرود...
بوسه است...
و هر انسان...
برای هر انسان...
برادری ست...؛
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند...
قفل افسانه ایست...
و قلب...
برای زندگی بس است...؛
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است...
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی...
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست...
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...؛
روزی كه هر حرف ترانه ایست...
تا كمترین سرود بوسه باشد...؛
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی...؟
و مهربانی با زیبایی یكسان شود...؛
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار می كشم...
حتی روزی...
كه دیگر...
نباشم.
..!!

 
نوشته ای از: احمد شاملو


 
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر 1388 ، ساعت 11:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...
زندگی بی تو...
تلنگر لحظه ها...
باران...
غم عشق...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (50)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (47)
عمومی (4)
 

تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)
اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 5 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2 3 4 5

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft