تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 
 
 












اگر محتوای این وبلاگ را می پسندید کافیست با یک رأی مثبت به سایرین نیز معرفی نمائید. رأی شما در گوگل ثبت میشود. 



  رویای شبانه...


باور کنم...!؟
که در خاطراتت
سایه شدم...
بگو؛ تا کی...!؟
حسرت دیدار را در
رویای شبانه جستجو کنم...؛
چگونه فراموش کنم...!؟
که در
حریق بهتان یک توهم مرا رها کردی...؛
باور های کثیف روزگار...
نگاه مهربانت را از من گرفت...
چگونه به قضاوت نشستی که مرا...
اینگونه به
چوب حراج سپردی...!؟
باور کنم...!؟
که مرا
ارزان فروخته ای...!!


 
نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1388 ، ساعت 10:14 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سنگ مزار...


بر سنگ مزارم بنویس:
زیر این سنگ
جوانی خفته ست...
 با هزاران ای کاش...
و دو چندان
افسوس...
که به هر لحظه عمرش گفته ست...؛
بنویس:
این جوان بر اثر
ضربه کاری مرده ست...؛
نه...!
بنویس:
این جوان در
عطش دیدن یاری مرده ست...؛
جلوی روز وفاتم بنویس:
روز قربان شدن
عاطفه در چشم نگار...
روز پژمردن گل فصل بهار...
روز اعدام جنون بر سر دار...
روز خوشبختی یار...
روی سنگم بنویس:
آی
گلهای فراموشی باغ...
مرگ از باغچه کوچکمان میگذرد داس به دست...
و
گلی از لبخند میبرد از بر ما...!!


 
نوشته شده در جمعه 2 مرداد 1388 ، ساعت 09:46 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  پوسیدن...


من به درماندگی صخره و سنگ...
من به آوارگی ابر ونسیم...
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت...
من به تنهایی خود می مانم...؛
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی...
گیسوان تو به یادم می آید...؛
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی...
شعر چشمان تو را می خوانم...؛
چشم تو چشمه شوق...
چشم تو ژرفترین راز وجود...
برگ بید است که با زمزمه جاری باد...
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد...؛
تو تماشا کن...
که بهار دیگر...
پاورچین، پاورچین...
از دل تاریکی می گذرد...؛
و تو در خوابی...
و پرستوها خوابند...
و تو می اندیشی...
به بهار دیگر...
و به یاری دیگر...!
نه بهاری...
و نه یاری دیگر...
حیف...
اما من و تو...

دور از هم می پوسیم..؛
غمم از وحشت پوسیدن نیست...
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است...؛
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست...
از سر این بام...
این صحرا، این دریا...
پر خواهم زد خواهم مرد...؛
غم تو این غم شیرین را...
با خود خواهم برد...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 11:20 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  تپه شب...


به كنار تپه شب رسید...؛
با طنین روشن پایش آیینه فضا شكست...
دستم را در تاریكی اندوهی بالا بردم...
و كهكشان تهی
تنهایی را نشان دادم...؛
شهاب نگاهش مرده بود...
غبار كاروان ها را نشان دادم...
و
تابش بیراهه ها...
و بیكران ریگستان سكوت را...؛
و او...
پیكره اش خاموشی بود...
لالایی اندوهی بر ما وزید...
تراوش سیاه نگاهش با
زمزمه سبز علف ها آمیخت...
و ناگاه...
از آتش لب هایش
جرقه لبخندی پرید...
در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت...
و من...؛
در شكوه تماشا،
فراموشی صدا بودم...!!

نویسه ای از: سهراب سپهری


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 08:32 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کلمات بی رویا...


میخواستم چشم های تو را ببوسم...
تو نبودی؛
باران بود...
رو به
آسمان بلند، پرگفتگو گفتم...
تو نیاندیش...
و چیزی...
صدایی شبیه صدای آدمی آمد...؛
گفت: نامش را بگو تا بجویمش...
نفهمیدم چه شد که باز...
بی هوا، هوای تو کردم...
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید...
میخواستم صورتم را از لمس لذیذ باران...
فقط
خیس گریه شود...
ورنه کدام چشم...
کدام
بوسه...
کدام گفتگو...
من هرگز هیچ میلی به پنهان کردن
کلمات بی رویا نداشته ام...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 12:23 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کاش میدانستی...


كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
كه چنین گاه به گاه...
می سرانی بر چشم،
غزل داغ نگاه...
می سرایی از لب،
شعر مستانه آه...؛
راز زیبایی مژگان سیاه...
در همین قطره لغزنده
غم، پنهان است...
و
سرودن از تو...
با صراحت؛ بی ترس، باز هم كتمان است...؛
كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
رنج اندوه كدامین خواهش...
نقش
لبخند لبت را برده...!؟
نغمه زرد كدامین پاییز...
غنچه
قلب تو را پژمرده...!؟
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كه چنین مبهوتم...
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم...
با تو ای ترجمه عشق، «
خدا » را دیدم...!
آه ای
میكده ام...
گاه بیداری را...
از من و بیخبری هیچ مخواه...
كه من از
مستی خود هشیارم...
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كاش میدانستی...
كاش...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:33 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  رهایی...


وقتی ستاره نیز...
سوسوی روزنی به
رهایی نیست...؛
آن چشم شب نخفته، چرا پای پنجره...
با آن نگاه غمگین...
تا ژرف
آسمان را...
می کاوید...؟
آن گاه بازمیگشت...
نومید، و...
میگریست...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:28 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  آغوش تو...


در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،
‌چشمه نورند...؛
تو با من باش و از
آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از
عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،‌در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای
رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح
اندام سپیدت آشنایی ده...
مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 05:26 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  زبان مشترک...


در من...

هزار حرف نگفته...
هزار
درد نهفته...
هزاران هزار دریا...

هر لحظه در تپیدن و طغیانند...؛
هر
قصه یک ترانه...
هر
ترانه خاطره ای دیگر...
هر
عشق یک ترانه ی بیدار است...؛

در خاموشی حضورم، حرف مرا بفهم...
یا برای عشق، زبانی تازه پیدا کن...
تا درد مشترک...
زبان مشترکمان باشد...
حرف مرا بفهم و مرا بشنو...
من شعر می نویسم...
تو با ترانه های عاشق من، عاشق...
تو با ترانه های تشنه ی من، دریا...
بر پنج خط ساز سفر،‌ زخمه می شوی...

تو گریه می کنی...
تو لحظه های شعر مرا،‌ در خویش تجربه کرده...
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی...
یعنی که با منی...
دیروز...
امروز...
تا هنوز و همیشه...
آیا زبان مشترک این نیست...؟
آن
زبان تازه که می گفتم!؟
آیا
زبان مشترک این نیست...!!؟


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 04:27 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باید رفت...


دارم كه بگویم...

اما نباید گفت...؛

شاید این سكوت زیباتر است...

فریاد سكوتم را هیچ كس نشنید...

یا كسی نخواست كه بشنود...

در خود شكستم...

نابود شدم...

باریدم...

و هیچ كس نفهمید كه چه شدم...؛

نه ماه بودم، نه خورشید...

اما هیچ دلی سراغ مرا از آسمان تنهایی اش نگرفت...

گویی ابرها هیچ اند...

و فقط ابرند و باید ببارند...

و تنها باریدم...؛

خسته ام...

خسته از باریدن و تمام نشدن...

خسته از بودن و نبودن...

اما باید رفت...؛

آنكه رفت، رسید...

پس باید رفت و رسید...

و شكوه و عظمت یك دنیا...

هفت آسمان...

و هفت دریا را دید...

طعم شیرین پرواز در اوج هستی را چشید...

و لذت پروانه بودن را با تمام وجود...

در آغوش كشید...!!


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 01:10 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما

IE v6 or higher can play this music


دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  خنده....
کلام...
تمام آه...
جان دادی...
بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (53)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (51)
عمومی (4)
 

مهر 1390 (3)
بهمن 1389 (2)
تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 6 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2 3 4 5 6

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft