در مه ای سراسیمه... كه هجرت محوی برای دیدنت... در فانوسخاك گرفته ام: دریایی... سو... سو... میزند...؛ من... بر صخره ها... قصری... كه نه... برجكی می سازم...! كه از فراز ش دیدهبان... در نگاه تو... دو زیتونصلح را... به سپیدی بادبانهایم... هدیه... كه نه... شلیك كنند...!!
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388
، ساعت 07:57 ب.ظ
باورت داشتم از روزنخست... آمدی تا باشی... و پر از شعر... پر از همهمه بودی... اما...؛ هیچ حرفی نزدی...؛ پر از گفتن دلدادگیت... پراز زمزمۀ عشق به دریا شدنت... باز حرفی نزدی... و فقط خندیدی...؛ خوب من... میفهمم... از دو چشمت همۀ حرف تو را...؛ بیکلام اینجا باش... آخر اینجا بودن... نیست محتاجصدا... بودنت با دل من... بیصدا هم زیباست...!!
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد 1388
، ساعت 11:08 ب.ظ
دل من تنها بود... دل من هرزه نبود...؛ دل من عادت داشت... که بماند یک جا... به کجا...!؟ معلوم است... به در خانهیتو...؛ دل من عادت داشت... که بماند آن جا... پشت یک پردهتور... که تو هر روز آن را... به کناری بزنی...؛ دل من ساکن دیوار و دری... که تو هر روز از آن می گذری... دل من ساکندستانتو بود... دل من گوشه یک باغچه بود... که تو هر روز به آن می نگری... دلمن را دیدی...؟ ساکن کفش تو بود... یادت هست...!!؟
ای که تقدیر تورا دور زمن ساخت، سلام...؛ نامه ای دارم از فاصله ها... چند شب بود که من خواب تو را میبینم...؛ دیدم که فراری هستی... می گریزی از شهر... پاسبانان همه جا؛ نام تورا می کوبند... جارچیان همه جا؛ نام تورا می خوانند... در همه کوی و گذر قصه ی تبعید تو بود...؛ مردم و تیر و تفنگ... اسب های چابک... متهم... قاتل گلهای سفید...؛ و تو میدانی من عاشق گلهای رزم... دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت... مردم شهر چرا در پی تو می گردند...!؟ نگرانت شده ام... بی جوابم مگذار...!!
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد 1388
، ساعت 07:33 ب.ظ
باید فراموشت کنم... چندیست تمرین میکنم... می توانم؛ می شود... آرام تلقین میکنم... حالم...؛ نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر می شود... فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم... من می پذیرم رفته ای... و بر نمی گردی همین... خود را برای درک این، صد بار تحسین میکنم... کم کم ز یادم می روی... این روزگار و رسم اوست... این جمله را با تلخی اش... صد بار تضمین میکنم...!!
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد 1388
، ساعت 06:51 ب.ظ
هزار خواهش و آیا... هزار پرسش و اما... هزار چون و هزاران چرای بی زیرا... هزار بود و نبود... هزار شاید و باید... هزار باد و مباد... هزار کارنکرده... هزار کاش و اگر... هزار بار نبرده... هزار بوک و مگر... هزار حرف نگفته... هزار راهنرفته... هزار بار همیشه... هزار بار هنوز... مگر تو ای همه هرگز... مگر تو ای همه هیچ... مگر تو نقطهیپایان... بر این هزار خطناتمام بگذاری... مگر تو ای دم آخر... در این میانه تو... سنگ تمام بگذاری...!
!
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1388
، ساعت 07:32 ق.ظ
حالا که رفته ای... سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی... که امسال بی تو گریسته اند...؛ گریسته اند و بی تو نزیسته اند...! حالا که رفته ای... بهانه ی خوبی است... برای باران... تا بیاید... کنار سفره بنیشیند... و بشقاب سوم را پر کند...؛ حالا که رفته ای... گمان نمی کنم برگردد... پرنده ای که فقط... از دست تو دانه بر می چیند و... در کلمات تو پرواز می کرد...؛ حالا که رفته ای... هیچ راهی... مرا به جایی نمی برد...؛ در حافظه ام می چرخم... همه کلیدها را گم کرده ام...؛ حالا که رفته ای... شعری می نویسم... برای گلهایمریم...؛ شعری می نویسم... برای مرگ...؛ شعری می نویسم... برای دیداریکه اتفاق نمی افتد...!!
چگونه بر پنبهابرها خفته باشی... و بر مخمل سرد دریا... وقتی چشمانت پر از اخگروستاره است... و تمام تنت بافته از خاک و آتش...!؟ نه باور نمیکنم... بگمانم هنوز مانده تا این ساعت لعنتی زنگ بزند... یک قدم پیشتر بیا... خیالم تا تو... تا آسمان... تا گرمای نفس هایت بر ابرها قد نمیکشد... پیشتر بیا... و هم بیشتربیا...!
دنگ...! دنگ...! ساعت گیج زمان در شبعمر... میزند پی در پی زنگ...؛ زهر این فکر که این دم گذر است... میشود نقش به دیوار رگهستیمن...؛ لحظه ام پر شده از لذت... یا به زنگارغمی الوده است... لیک چون باید این دم گذرد...؛ پس اگر میگریم... گریه ام بیثمر است... و اگر میخندم... خنده ام بیهوده است...؛ دنگ...! دنگ...! لحظه ها می کذرد...؛ انچه بگذشت نمی آید باز... قصه ای هست که هرگز دیگر... نتواند شود اغاز... تند برمیخیزم... تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز... رنگلذت دارد آویزم... انچه می ماند از این جهد بجای... خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم...؛ دنگ...! فرصتی از کف رفت... قصه ای گشت تمام... لحظه باید پی لحظه گذرد... تا که جان گیرد در فکردوام...!!