امشب... دو کبوتر... هم قصه و هم بستر... فردا،دو ترانه... امشب چه تلاطم… بیتاب تر از مردم... فردا دو ستاره... امشب... چه مهتابی! روشن شده هر بامی... فردا، تو فراموش... امشب من و تو مدهوش... تن داده به شب، نوش... فردا، گلگندم... امشب دو ترانه، دو ستاره، بی تاب تر از هر دم... فردا شد و من مدهوش، دنبال تو می گردم...!!
نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
، ساعت 01:00 ب.ظ
به خودم میبالم... که در این پستی آشکار جهان... مادریدارم... که نگاهش از آفتاب میگذرد... که دلش خورشید است...؛ به خودم می بالم... که نگاه نگرانش قنوتوار... گام های مرا... می سپارد به خدا...؛ به خودم می بالم و به خدا... که جهان هرچند غمآلوده و پست است ولی باز خدا... یک روزنه از پاکی آب را به جهان داد... و نسیم نوازش دستانش بر سر برگ... می کند جاری... سرودی ز سروربه جهان... و خدا می خندد... آری لبخند خداست مادر... لبخندخداست...!!
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت 1389
، ساعت 09:57 ق.ظ
باز در کنج قفس... بسترم خوابتو را می بیند... آه... لیلا...! شب من باز تو را مجنون است...؛ نکند صبح شود بی چراغلبتو... نکند از افق پنجره ها... نیزه ی نور بتازد به دلم...؛ نکند آب شود برف نگاهم دم صبح... نکند غنچه ی لبهای تو در فصلغمم وا نشود... نکند ناز کند مویتو را دست نسیم... نکند بر لب تو بوسه زند جام هوس... نکند زوزه ی باد... خبر از خوابتو در بستر غیری بدهد... آه... لیلا...! شب من باز تو را مجنون است... به وفاییکهنداری سوگند...! من به امواج خیالتو نمی بندم چشم...!!
نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389
، ساعت 05:55 ب.ظ
هست در خواب من آشفته... هر شبانگاه خیالپرواز... تا که برگردم ازاین راه دراز... شاید اما شاید... به چه امید اما... پر پروازم نیست... اگرم بود، دریغا چه تفاوت می کرد...!؟ نفسینیست که برگردم باز...!!
نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389
، ساعت 10:58 ق.ظ