رنگ شب نگیرد بدنت... نهراسی که بگویند به بالین تنم لم دادی... ننویسند نگاهت نم داشت... نه به زنبق، آبی... نه به برگ، مهتابی... به همانشور که آن شب جان داشت...؛ ترسم از آدمهاست... که به لبخندِ دو کام ... تیر سنگی بستند...؛ و تو در خاک، چه پاک... بی گناه جاندادی!!...