به تو دلبسته شدم...
از همان روز که قاموس زمان...
چله از قلب فرو مرده من باز گشود...
به تو عادت کردم چون دم و باز دمم...
که همه عمر مکرر شده است...
و نمیدانم من و نمیدانیم ما...
که چه تعداد نفس در همه عمر دراز رفته در کام فرو گاه...
حتی ز تو آزرده شدم...
تو گل وحشی دشت...
من یکی مست تماشای رخت...
وه که پیکان نظر بازی تو...
خوش فرو هشت در این قلب ستمدیده من...!!