تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 

  روزگار...


نه...
کاری به
کار عشق ندارم...؛
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
...
در این زمانه
دوست ندارم...؛
انگار
...
این روزگار
چشم ندارد من و تو را...
یک روز خوشحال و
بی ملال ببیند...!؟
زیرا هر چیز و هر کس...

که
دوست تر بداری...
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
...
از تو
دریغ میکند...!
پس با همه وجودم خود را
زدم به مردن...
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد...
این شعر را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار
بو نبرد...!
گفتم که
:
کاری به کار عشق ندارم...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388 ، ساعت 08:02 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  مینوشمت...


هر گوشه ی این شهر كه باشی...
باشی...؛
با من
...
همه
شب قهر كه باشی...
باشی...؛
می نوشمت از شوق...
و به خود می بالم...
حالا تو بگو زهر كه باشی...
باشی...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388 ، ساعت 08:00 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  زیتون صلح...


در مه ای سراسیمه...
كه هجرت محوی برای دیدنت...
در
فانوس خاك گرفته ام:
دریایی...

سو...
سو...
میزند
...؛
من
...
بر صخره ها...
قصری...
كه نه...
برجكی می سازم...!
كه از فراز ش
دیده بان...
در نگاه تو
...
دو
زیتون صلح را...
به
سپیدی بادبانهایم...
هدیه
...
كه نه...
شلیك كنند...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388 ، ساعت 07:57 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  محتاج صدا...


باورت داشتم از روز نخست...
آمدی تا باشی...
و پر از
شعر...
پر از
همهمه بودی...
اما...؛
هیچ حرفی نزدی...؛
پر از گفتن
دلدادگیت...
پراز زمزمۀ
عشق به دریا شدنت...
باز حرفی نزدی...
و فقط خندیدی...؛
خوب من...
میفهمم...
از دو
چشمت همۀ حرف تو را...؛
بی کلام اینجا باش...
آخر اینجا بودن...
نیست
محتاج صدا...
بودنت با دل من...
بی صدا هم زیباست...!!


 
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد 1388 ، ساعت 11:08 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  دل من...


دل من تنها بود...
دل من هرزه نبود...؛
دل من عادت داشت...
که بماند یک جا...
به کجا...!؟
معلوم است...
به در خانه ی تو...؛
دل من عادت داشت...
که بماند آن جا...
پشت یک پرده تور...
که تو هر روز آن را...
به کناری بزنی...؛
دل من ساکن دیوار و دری...
که تو هر روز از آن می گذری...
دل من ساکن دستان تو بود...
دل من گوشه یک باغچه بود...
که تو هر روز به آن می نگری...
دل من را دیدی...؟
ساکن کفش تو بود...
یادت هست...!!؟


 
نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388 ، ساعت 07:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  قاتل گلهای سفید...


ای که تقدیر تورا دور زمن ساخت، سلام...؛
نامه ای دارم از فاصله ها...
چند شب بود که من
خواب تو را میبینم...؛
دیدم که
فراری هستی...
می گریزی از شهر...
پاسبانان همه جا؛
نام تو را می کوبند...
جارچیان همه جا؛
نام تو را می خوانند...
در همه کوی و گذر قصه ی تبعید تو بود...؛
مردم و تیر و تفنگ...
اسب های چابک...
متهم...
قاتل گلهای سفید...؛
و تو میدانی من عاشق گلهای رزم...
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت...
مردم شهر چرا در پی تو می گردند...!؟
نگرانت شده ام...
بی جوابم مگذار...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد 1388 ، ساعت 07:33 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  فراموشت میکنم...


باید فراموشت کنم...
چندیست تمرین میکنم...
می توانم؛ می شود...
آرام
تلقین میکنم...
حالم...؛ نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد
بهتر می شود...
فکری برای این دل تنهای
غمگین میکنم...
من می پذیرم
رفته ای...
و بر نمی گردی همین...
خود را برای درک این، صد بار تحسین میکنم...
کم کم ز یادم می روی...
این روزگار و رسم اوست...
این جمله را با
تلخی اش...
صد بار تضمین میکنم...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد 1388 ، ساعت 06:51 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سنگ تمام...


هزار خواهش و آیا...
هزار پرسش و اما...
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا...
هزار بود و نبود...
هزار شاید و باید...
هزار باد و مباد...
هزار
کار نکرده...
هزار
کاش و اگر...
هزار بار نبرده...
هزار
بوک و مگر...
هزار حرف نگفته...
هزار
راه نرفته...
هزار بار همیشه...
هزار بار هنوز...
مگر تو ای همه هرگز...
مگر تو ای همه هیچ...
مگر تو
نقطه ی پایان...
بر این هزار
خط ناتمام بگذاری...
مگر تو ای دم آخر...
در این میانه تو...
سنگ تمام بگذاری...!!


 
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1388 ، ساعت 07:32 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  حال که رفته ای...


حالا که رفته ای...
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی...
که امسال بی تو
گریسته اند...؛
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند...!
حالا که رفته ای...
بهانه ی خوبی است...
برای
باران...
تا بیاید...
 کنار سفره بنیشیند...
و بشقاب سوم را پر کند...؛
حالا که رفته ای...
گمان نمی کنم برگردد...
پرنده ای که فقط...
از دست تو
دانه بر می چیند و...
در کلمات تو
پرواز می کرد...؛
حالا که رفته ای...
هیچ راهی...
مرا به جایی نمی برد...؛
در حافظه ام می چرخم...
همه
کلید ها را گم کرده ام...؛
حالا که رفته ای...
شعری می نویسم...
برای
گل های مریم...؛
شعری می نویسم...
برای
مرگ...؛
شعری می نویسم...
برای
دیداری که اتفاق نمی افتد...!!

نویسه ای از: محمدرضا عبدالملکیان


 
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1388 ، ساعت 12:05 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  بیشتر بیا...


چگونه بر پنبه ابرها خفته باشی...
و بر مخمل سرد دریا...
وقتی چشمانت پر از اخگر و ستاره است...
و تمام تنت بافته از خاک و آتش...!؟
نه باور نمیکنم...
بگمانم هنوز مانده تا این ساعت لعنتی زنگ بزند...
یک قدم پیشتر بیا...
خیالم تا تو...
تا
آسمان...
تا گرمای نفس هایت بر ابرها قد نمیکشد...
پیشتر بیا...
و هم بیشتر بیا...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1388 ، ساعت 09:10 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...
زندگی بی تو...
تلنگر لحظه ها...
باران...
غم عشق...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (50)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (47)
عمومی (4)
 

تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)
اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 2 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft