تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 

  سرای سینه...


در سرای سینه...
و در هوای بی کسی...
پر شکسته از دلیم و دل بریده از همه...؛
ما به جز جفا...
یا خطا ز دل ندیده ایم...؛
ما بخاطرش رنجها کشیده ایم...
عمر را بی امان پی اش دویده ایم...
ما در این ره...
طعنه ها ز بیدلان شنیده ایم...؛
با وجود غصه ها...
با تمام این گلایه ها...
باز هم دل است...؛
دیدن غصه خوردنش...
برای من مشکل است...!
پس دوباره پرسش دوباره ای...
راستی دلم:
باز هم مثل آن گذشته ها...
میشود به داد من رسی...!؟
مثل یک رفیق بی کلک...
وارهانی ام ز بی کسی...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 ، ساعت 03:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باران...


بگذار تا ببارد باران...

باران وهمناك...

در ژرفی شب...

این شب بی پایان...

بگذار تا ببارد باران...

اینك نگاه كن...

از پشت پلك پنجره...

تكرار پر ترنم باران را...

وگوش كن كه در شب...

دیگر سكوت نیست...

بشنو سرود ریزش باران را...

امشب صفای گریه من...

سیلاب ابرهای بهاران است...؛

این گریه نیست...

ریزش باران است...

آواز می دهم:

آیا كسی مرا...

از ساحل سپیده شبها صدا نزد...

 

نوشته ای از: حمید مصدق


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:21 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  نگاه...


صدای قطره های تو...

غرور بی دلیل چشمهای تا همیشه خسته را...

به ناگهان خود...

تباه میكند...

غمی قدیمی و كهن...

كه در تبار ابرهاست...

تمام خلوت سپید آسمان خفته را...

به قطره های ریز ریز دلنشین...

سیاه می كند...؛

حضور تو...

تو ای تبلور شكست بغض من...

تو ای صدای گریه های آسمان...

امید اشك را به این دل هزار پاره و خراب...

به راه میكند...؛

ولی...... چه میتوان نمود...!؟

چه راه بسته ای توان گشود...!؟

كه بغض من اجازه ی شكست را مجاز نیست...

در این دو دیده ام دگر مجال و فرصتی...

 برای هر نیاز نیست...؛

ولی دگر توان بغض در دلم نمانده است...

به لحظه ای دگر نمیتوان پناه برد...

گناه می كند...

چو اشك من گذر ز چشم تر نمود...

تمام خاطرات رفته را...

همیشگی تر از تمام لحظه ها و آه ها...

توان گشود...؛

سكوت روز اول و سپید...

سكوت روز آخر و سیاه...

تو رفته ای و چشم من كنار ابرهای آسمان و دل...

به روزهای تا ابد بدون تو...

چه اشكبار و بی گناه...

نگاه میكند...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:13 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  هوای رفتن...


هوای رفتن به سر دارم...؛

به کجا...!؟

نمی دانم...!!

کاش می شد رفت...

کاش این آرزوی دور ، نزدیک می شد...

کوله بارم گر چه خالی است...

لیکن چشم به درگاه تو دوخته ام...

و بر این آرزوی دور...

سالها سوخته ام...
و انتظار چه واژه  درد آوری است...؛

وقتی زمین در مدار تکرارش به آخر می رسد...

و من هنوز اندر خم یک کوچه ام...؛

جمعه های ناتمام ، یکی یکی می آیند...؛

و تو ، ای نازنین من...

هنوز نیامده ای...

و نمی دانی چه بر سر عاشقت می آید...

و چه مرثیه ای بر لبانش ، جاری می شود :

جز کلامی، گلایه ای،  آهی...

جمعه های ناتمام... غصه های ناتمام...

و آرزوی آمدنت، در امتداد لحظه های سنگین...؛

هنوز...

لبخند را بر لبانم...

و امید را در نگاهم...

زنده می دارد...

به امید آن روز...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 11:02 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  انتظار...


منتظرم...
منتظر آن لحظه...
آن سخن...
نمی دانم چرا دلم گواهی می دهد یا نه...
شور می زند...؛
نکند او...
سرش داد می کشم...
ساکت ای دل! ساکت بمان نکند او ندارد...
قرار نیست هیچ اتفاقی بیافتد...
نکند او دیگر چیست...!؟
دلم می خندد گمان می کنم مسخره ام می کند...
می گوید دلش به حالم می سو زد...
نمی دانم...
مگر دل هم دل دارد...!؟
دلم می گوید من خود نمی دانم که مدت هاست منتظرش هستم...
چراکه دوستش دارم...
گمان بیجا......؛
می گوید امیدوار باشم...
شاید که او هم دوست بدارد شاید...
این بار به حرف دلم گوش میدهم...
زمزمه کردم...
امیدوارم دوست بدارد امیدوارم
...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:43 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  چشمان تو...


شب است...
ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه می كنم...
حتی تپش ثانیه ها را در وجودم حس نمی كنم...
و لحظه ای نیست كه با یاد تو آرام نگیرم...
تو را دوست دارم...؛ این را بارها گفته ام ... نه...!؟
و مثل اینكه به تو تا پای جان انس گرفته ام و این عادت نیست... دوستی و مهر است؛ نه...!؟
چه روزی می تواند غمگین تر از روزی باشد كه نگاهت را از من دریغ كنی...!؟
چیزی زیباتر از عشق و جاودانه تر از دوستی در این دنیا وجود ندارد...
قلبهایمان برای هم می تپد...؛
اما زبان از گفتن این همه حقیقت سر باز می زند...
مهربانم تو بگو...
بعد از تو از كدام دریچه...
آسمان را به تماشا بنشینم...!؟
و با كدام واژه عشق را معنا كنم...!؟
بی تو...
همه ی فصلها خاكستری...
و همه ی ستاره ها خاموشند...؛
كیفر شكستن دل من چند جاده غربت...
و چند آسمان تنهایی است...؛
باور كن...
من هنوز هم...
به قداست چشمان تو ایمان دارم...
!!


 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1388 ، ساعت 09:42 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...
زندگی بی تو...
تلنگر لحظه ها...
باران...
غم عشق...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (50)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (47)
عمومی (4)
 

تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)
اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 2 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft