پای از کفش در آر...
حس پرواز بی رنگ و ریاست...
چه سبکبال شدی...
می بینی...!؟
عطش بوسه ز لب های تو آ ویز شده...
می بینم...
یادت هست...!؟
ما بهم می گفتیم...
ما بهم قول دادیم...
باید رفت...
باید رفت...
کوچ باید کرد...
از سرِ شاخه بشکسته احساس، پرید...
از کویر مرده باور ها...
از زمینی که همیشه بی بها ست...
شعر پرواز را...
باید ساخت...؛
همره سمفونی ابر غریب...
باید خواند...
باید خواند...
می خوانی...!؟
: «می خوانم»
می بینی...!؟
: «می بینم»
طپش خواندن تو...
التهاب نفست را برون می ریزد...
می بینم...
با تو من می خوانم...
عشق را زمزمه کن...
اهل زیبایی باش...
تا بگو یم به تو زیبایی کجاست...
عاشق منظره باش...
تا بگویم که کجا بوسه رواست...!!