به خودم می بالم...
که در این پستی آشکار جهان...
مادری دارم...
که نگاهش از آفتاب میگذرد...
که دلش خورشید است...؛
به خودم می بالم...
که نگاه نگرانش قنوت وار...
گام های مرا...
می سپارد به خدا...؛
به خودم می بالم و به خدا...
که جهان هرچند غم آلوده و پست است ولی باز خدا...
یک روزنه از پاکی آب را به جهان داد...
و نسیم نوازش دستانش بر سر برگ...
می کند جاری...
سرودی ز سروربه جهان...
و خدا می خندد...
آری لبخند خداست مادر...
لبخند خداست...!!