در مه ای سراسیمه... كه هجرت محوی برای دیدنت... در فانوسخاك گرفته ام: دریایی... سو... سو... میزند...؛ من... بر صخره ها... قصری... كه نه... برجكی می سازم...! كه از فراز ش دیدهبان... در نگاه تو... دو زیتونصلح را... به سپیدی بادبانهایم... هدیه... كه نه... شلیك كنند...!!
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388
، ساعت 07:57 ب.ظ