چگونه بر پنبهابرها خفته باشی... و بر مخمل سرد دریا... وقتی چشمانت پر از اخگروستاره است... و تمام تنت بافته از خاک و آتش...!؟ نه باور نمیکنم... بگمانم هنوز مانده تا این ساعت لعنتی زنگ بزند... یک قدم پیشتر بیا... خیالم تا تو... تا آسمان... تا گرمای نفس هایت بر ابرها قد نمیکشد... پیشتر بیا... و هم بیشتربیا...!