دنگ...! دنگ...!
ساعت گیج زمان در شب عمر...
میزند پی در پی زنگ...؛
زهر این فکر که این دم گذر است...
میشود نقش به دیوار رگ هستی من...؛
لحظه ام پر شده از لذت...
یا به زنگار غمی الوده است...
لیک چون باید این دم گذرد...؛
پس اگر میگریم...
گریه ام بیثمر است...
و اگر میخندم...
خنده ام بیهوده است...؛
دنگ...! دنگ...!
لحظه ها می کذرد...؛
انچه بگذشت نمی آید باز...
قصه ای هست که هرگز دیگر...
نتواند شود اغاز...
تند برمیخیزم...
تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز...
رنگ لذت دارد آویزم...
انچه می ماند از این جهد بجای...
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم...؛
دنگ...!
فرصتی از کف رفت...
قصه ای گشت تمام...
لحظه باید پی لحظه گذرد...
تا که جان گیرد در فکر دوام...!!