میخواستم چشم های تو را ببوسم...
تو نبودی؛ باران بود...
رو به آسمان بلند، پرگفتگو گفتم...
تو نیاندیش...
و چیزی...
صدایی شبیه صدای آدمی آمد...؛
گفت: نامش را بگو تا بجویمش...
نفهمیدم چه شد که باز...
بی هوا، هوای تو کردم...
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید...
میخواستم صورتم را از لمس لذیذ باران...
فقط خیس گریه شود...
ورنه کدام چشم...
کدام بوسه...
کدام گفتگو...
من هرگز هیچ میلی به پنهان کردن کلمات بی رویا نداشته ام...!!