در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،چشمه نورند...؛
تو با من باش و از آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح اندام سپیدت آشنایی ده...
مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!