در من...
هزار حرف نگفته...
هزار درد نهفته...
هزاران هزار دریا...
هر لحظه در تپیدن و طغیانند...؛
هر قصه یک ترانه...
هر ترانه خاطره ای دیگر...
هر عشق یک ترانه ی بیدار است...؛
در خاموشی حضورم، حرف مرا بفهم...
یا برای عشق، زبانی تازه پیدا کن...
تا درد مشترک...
زبان مشترکمان باشد...
حرف مرا بفهم و مرا بشنو...
من شعر می نویسم...
تو با ترانه های عاشق من، عاشق...
تو با ترانه های تشنه ی من، دریا...
بر پنج خط ساز سفر، زخمه می شوی...
تو گریه می کنی...
تو لحظه های شعر مرا، در خویش تجربه کرده...
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی...
یعنی که با منی...
دیروز...
امروز...
تا هنوز و همیشه...
آیا زبان مشترک این نیست...؟
آن زبان تازه که می گفتم!؟
آیا زبان مشترک این نیست...!!؟