لحظه ی دیدن تو
حادثه بود...
وبه نوعی تعبیر، معنی فاجعه داشت...؛
و به نوعی تفسیر دلم، شكل یك خاطره بود...؛
دل من پر ز طپش...
پیكرم سرد...
نگاه نگرانم پر درد...
دستهایم لرزان...
هر دو پاهایم سست و زبانم الكن...؛
لب من بود خموش...
غرق
در جوش و خروش...
عرقی
سرد كه میریخت ازین گونه ی زرد...
همه از هیبت این
فاجعه بود...؛
كاش میشد كه پل
فاصله ها را برداشت...
کاش این
خاطره دست از این دل من بر میداشت...
آه اما چه
پری وار گذشت...
چه بمن زان دم
دیدار گذشت...؛
گرچه آرام
گریخت و چه زیبا گم شد...
در هیاهوی همان خاطره ی فاجعه نام...
با همان خنده ی سرد...
باز من مانده ام و این همه درد...!!