در سرای سینه...
و در هوای بی کسی...
پر شکسته از دلیم و دل بریده از همه...؛
ما به جز جفا...
یا خطا ز دل ندیده ایم...؛
ما بخاطرش رنجها کشیده ایم...
عمر را بی امان پی اش دویده ایم...
ما در این ره...
طعنه ها ز بیدلان شنیده ایم...؛
با وجود غصه ها...
با تمام این گلایه ها...
باز هم دل است...؛
دیدن غصه خوردنش...
برای من مشکل است...!
پس دوباره پرسش دوباره ای...
راستی دلم:
باز هم مثل آن گذشته ها...
میشود به داد من رسی...!؟
مثل یک رفیق بی کلک...
وارهانی ام ز بی کسی...!؟