صدای قطره های تو...
غرور بی دلیل چشمهای تا همیشه خسته را...
به ناگهان خود...
تباه میكند...
غمی قدیمی و كهن...
كه در تبار ابرهاست...
تمام خلوت سپید آسمان خفته را...
به قطره های ریز ریز دلنشین...
سیاه می كند...؛
حضور تو...
تو ای تبلور شكست بغض من...
تو ای صدای گریه های آسمان...
امید اشك را به این دل هزار پاره و خراب...
به راه میكند...؛
ولی...... چه میتوان نمود...!؟
چه راه بسته ای توان گشود...!؟
كه بغض من اجازه ی شكست را مجاز نیست...
در این دو دیده ام دگر مجال و فرصتی...
برای هر نیاز نیست...؛
ولی دگر توان بغض در دلم نمانده است...
به لحظه ای دگر نمیتوان پناه برد...
گناه می كند...
چو اشك من گذر ز چشم تر نمود...
تمام خاطرات رفته را...
همیشگی تر از تمام لحظه ها و آه ها...
توان گشود...؛
سكوت روز اول و سپید...
سكوت روز آخر و سیاه...
تو رفته ای و چشم من كنار ابرهای آسمان و دل...
به روزهای تا ابد بدون تو...
چه اشكبار و بی گناه...
نگاه میكند...!!