شب است...
ساكت و آرام به مهتاب شب روشن نگاه می كنم...
حتی تپش ثانیه ها را در وجودم حس نمی كنم...
و لحظه ای نیست كه با یاد تو آرام نگیرم...
تو را دوست دارم...؛ این را بارها گفته ام ... نه...!؟
و مثل اینكه به تو تا پای جان انس گرفته ام و این عادت نیست... دوستی و مهر است؛ نه...!؟
چه روزی می تواند غمگین تر از روزی باشد كه نگاهت را از من دریغ كنی...!؟
چیزی زیباتر از عشق و جاودانه تر از دوستی در این دنیا وجود ندارد...
قلبهایمان برای هم می تپد...؛
اما زبان از گفتن این همه حقیقت سر باز می زند...
مهربانم تو بگو...
بعد از تو از كدام دریچه...
آسمان را به تماشا بنشینم...!؟
و با كدام واژه عشق را معنا كنم...!؟
بی تو...
همه ی فصلها خاكستری...
و همه ی ستاره ها خاموشند...؛
كیفر شكستن دل من چند جاده غربت...
و چند آسمان تنهایی است...؛
باور كن...
من هنوز هم...
به قداست چشمان تو ایمان دارم...
!!