هوای رفتن به سر دارم...؛
به کجا...!؟
نمی دانم...!!
کاش می شد رفت...
کاش این آرزوی دور ، نزدیک می شد...
کوله بارم گر چه خالی است...
لیکن چشم به درگاه تو دوخته ام...
و بر این آرزوی دور...
سالها سوخته ام...
و انتظار چه واژه درد آوری است...؛
وقتی زمین در مدار تکرارش به آخر می رسد...
و من هنوز اندر خم یک کوچه ام...؛
جمعه های ناتمام ، یکی یکی می آیند...؛
و تو ، ای نازنین من...
هنوز نیامده ای...
و نمی دانی چه بر سر عاشقت می آید...
و چه مرثیه ای بر لبانش ، جاری می شود :
جز کلامی، گلایه ای، آهی...
جمعه های ناتمام... غصه های ناتمام...
و آرزوی آمدنت، در امتداد لحظه های سنگین...؛
هنوز...
لبخند را بر لبانم...
و امید را در نگاهم...
زنده می دارد...
به امید آن روز...!!