تپه شب...


به كنار تپه شب رسید...؛
با طنین روشن پایش آیینه فضا شكست...
دستم را در تاریكی اندوهی بالا بردم...
و كهكشان تهی
تنهایی را نشان دادم...؛
شهاب نگاهش مرده بود...
غبار كاروان ها را نشان دادم...
و
تابش بیراهه ها...
و بیكران ریگستان سكوت را...؛
و او...
پیكره اش خاموشی بود...
لالایی اندوهی بر ما وزید...
تراوش سیاه نگاهش با
زمزمه سبز علف ها آمیخت...
و ناگاه...
از آتش لب هایش
جرقه لبخندی پرید...
در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت...
و من...؛
در شكوه تماشا،
فراموشی صدا بودم...!!

نویسه ای از: سهراب سپهری


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 08:32 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کلمات بی رویا...


میخواستم چشم های تو را ببوسم...
تو نبودی؛
باران بود...
رو به
آسمان بلند، پرگفتگو گفتم...
تو نیاندیش...
و چیزی...
صدایی شبیه صدای آدمی آمد...؛
گفت: نامش را بگو تا بجویمش...
نفهمیدم چه شد که باز...
بی هوا، هوای تو کردم...
دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید...
میخواستم صورتم را از لمس لذیذ باران...
فقط
خیس گریه شود...
ورنه کدام چشم...
کدام
بوسه...
کدام گفتگو...
من هرگز هیچ میلی به پنهان کردن
کلمات بی رویا نداشته ام...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 12:23 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  کاش میدانستی...


كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
كه چنین گاه به گاه...
می سرانی بر چشم،
غزل داغ نگاه...
می سرایی از لب،
شعر مستانه آه...؛
راز زیبایی مژگان سیاه...
در همین قطره لغزنده
غم، پنهان است...
و
سرودن از تو...
با صراحت؛ بی ترس، باز هم كتمان است...؛
كاش میدانستم، به چه می اندیشی...!؟
رنج اندوه كدامین خواهش...
نقش
لبخند لبت را برده...!؟
نغمه زرد كدامین پاییز...
غنچه
قلب تو را پژمرده...!؟
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كه چنین مبهوتم...
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم...
با تو ای ترجمه عشق، «
خدا » را دیدم...!
آه ای
میكده ام...
گاه بیداری را...
از من و بیخبری هیچ مخواه...
كه من از
مستی خود هشیارم...
كاش میدانستی، به چه می اندیشم...!؟
كاش میدانستی...
كاش...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:33 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  رهایی...


وقتی ستاره نیز...
سوسوی روزنی به
رهایی نیست...؛
آن چشم شب نخفته، چرا پای پنجره...
با آن نگاه غمگین...
تا ژرف
آسمان را...
می کاوید...؟
آن گاه بازمیگشت...
نومید، و...
میگریست...!؟


 
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ، ساعت 08:28 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  آغوش تو...


در آغوش تو میمرم...
در آغوش سپید پر بهار تو...
در آغوشی که ماتمها از او دورند...
در آغوشی که پستانهای کالش ،
‌چشمه نورند...؛
تو با من باش و از
آسیب، ایمن باش...؛
تو با من باش...
تو را من همچو جامی از
عطش سرشار می خواهم...
تو را در هر نفس ،‌در هر هوس ، در هر هم آغوشی...
چو چشم پر نگاه برکه های دور...
همه شب در کمین بادهای
رهگذر...
بیدار می خواهم...
تو چون من باش ، با من باش ، با پرهیز دشمن باش...
مرا از خویشتن پر کن...
مرا از آتش فریادهای بی سخن پر کن...
مرا با طرح
اندام سپیدت آشنایی ده...
مرا از برق چشمان سیاهت روشنایی ده...!!


 
نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ، ساعت 05:26 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  غم عشق...
روز میلاد تو...
دلبسته شدم...
بهانه آرامش...
طلب بوسه...
روزگار...
مینوشمت...
زیتون صلح...
محتاج صدا...
دل من...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (41)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (38)
عمومی (4)
 

اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)
آذر 1388 (1)
آبان 1388 (1)
مهر 1388 (2)
مرداد 1388 (16)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 9 ؛ دسترسی به سایر صفحات: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft