به كنار تپه شب رسید...؛
با طنین روشن پایش آیینه فضا شكست...
دستم را در تاریكی اندوهی بالا بردم...
و كهكشان تهی تنهایی را نشان دادم...؛
شهاب نگاهش مرده بود...
غبار كاروان ها را نشان دادم...
و تابش بیراهه ها...
و بیكران ریگستان سكوت را...؛
و او...
پیكره اش خاموشی بود...
لالایی اندوهی بر ما وزید...
تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت...
و ناگاه...
از آتش لب هایش جرقه لبخندی پرید...
در ته چشمانش، تپه شب فرو ریخت...
و من...؛
در شكوه تماشا، فراموشی صدا بودم...!!
نویسه ای از: سهراب سپهری