بیشتر بیا...


چگونه بر پنبه ابرها خفته باشی...
و بر مخمل سرد دریا...
وقتی چشمانت پر از اخگر و ستاره است...
و تمام تنت بافته از خاک و آتش...!؟
نه باور نمیکنم...
بگمانم هنوز مانده تا این ساعت لعنتی زنگ بزند...
یک قدم پیشتر بیا...
خیالم تا تو...
تا
آسمان...
تا گرمای نفس هایت بر ابرها قد نمیکشد...
پیشتر بیا...
و هم بیشتر بیا...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1388 ، ساعت 09:10 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  گذر لحظه...


دنگ...! دنگ...!
ساعت گیج زمان در شب عمر...
میزند پی در پی زنگ...؛
زهر این فکر که این دم گذر است...
میشود نقش به دیوار
رگ هستی من...؛
لحظه ام پر شده از لذت...
یا به زنگار غمی الوده است...

لیک چون باید این دم گذرد...؛
پس اگر میگریم...
گریه ام بیثمر است...
و اگر میخندم...
خنده ام بیهوده است...؛
دنگ...! دنگ...!
لحظه ها می کذرد...؛
انچه بگذشت نمی آید باز...
قصه ای هست که هرگز دیگر...
نتواند شود اغاز...
تند برمیخیزم...
تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز...
رنگ لذت دارد آویزم...
انچه می ماند از این جهد بجای...

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم...؛
دنگ...!
فرصتی از کف رفت...

قصه ای گشت تمام...
لحظه باید پی لحظه گذرد...
تا که جان گیرد در فکر دوام...!!


 
نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1388 ، ساعت 01:28 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  رویای شبانه...


باور کنم...!؟
که در خاطراتت
سایه شدم...
بگو؛ تا کی...!؟
حسرت دیدار را در
رویای شبانه جستجو کنم...؛
چگونه فراموش کنم...!؟
که در
حریق بهتان یک توهم مرا رها کردی...؛
باور های کثیف روزگار...
نگاه مهربانت را از من گرفت...
چگونه به قضاوت نشستی که مرا...
اینگونه به
چوب حراج سپردی...!؟
باور کنم...!؟
که مرا
ارزان فروخته ای...!!


 
نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1388 ، ساعت 10:14 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سنگ مزار...


بر سنگ مزارم بنویس:
زیر این سنگ
جوانی خفته ست...
 با هزاران ای کاش...
و دو چندان
افسوس...
که به هر لحظه عمرش گفته ست...؛
بنویس:
این جوان بر اثر
ضربه کاری مرده ست...؛
نه...!
بنویس:
این جوان در
عطش دیدن یاری مرده ست...؛
جلوی روز وفاتم بنویس:
روز قربان شدن
عاطفه در چشم نگار...
روز پژمردن گل فصل بهار...
روز اعدام جنون بر سر دار...
روز خوشبختی یار...
روی سنگم بنویس:
آی
گلهای فراموشی باغ...
مرگ از باغچه کوچکمان میگذرد داس به دست...
و
گلی از لبخند میبرد از بر ما...!!


 
نوشته شده در جمعه 2 مرداد 1388 ، ساعت 09:46 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  پوسیدن...


من به درماندگی صخره و سنگ...
من به آوارگی ابر ونسیم...
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت...
من به تنهایی خود می مانم...؛
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی...
گیسوان تو به یادم می آید...؛
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی...
شعر چشمان تو را می خوانم...؛
چشم تو چشمه شوق...
چشم تو ژرفترین راز وجود...
برگ بید است که با زمزمه جاری باد...
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد...؛
تو تماشا کن...
که بهار دیگر...
پاورچین، پاورچین...
از دل تاریکی می گذرد...؛
و تو در خوابی...
و پرستوها خوابند...
و تو می اندیشی...
به بهار دیگر...
و به یاری دیگر...!
نه بهاری...
و نه یاری دیگر...
حیف...
اما من و تو...

دور از هم می پوسیم..؛
غمم از وحشت پوسیدن نیست...
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است...؛
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست...
از سر این بام...
این صحرا، این دریا...
پر خواهم زد خواهم مرد...؛
غم تو این غم شیرین را...
با خود خواهم برد...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388 ، ساعت 11:20 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  غم عشق...
روز میلاد تو...
دلبسته شدم...
بهانه آرامش...
طلب بوسه...
روزگار...
مینوشمت...
زیتون صلح...
محتاج صدا...
دل من...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (41)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (38)
عمومی (4)
 

اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)
آذر 1388 (1)
آبان 1388 (1)
مهر 1388 (2)
مرداد 1388 (16)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 9 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft