چگونه بر پنبهابرها خفته باشی... و بر مخمل سرد دریا... وقتی چشمانت پر از اخگروستاره است... و تمام تنت بافته از خاک و آتش...!؟ نه باور نمیکنم... بگمانم هنوز مانده تا این ساعت لعنتی زنگ بزند... یک قدم پیشتر بیا... خیالم تا تو... تا آسمان... تا گرمای نفس هایت بر ابرها قد نمیکشد... پیشتر بیا... و هم بیشتربیا...!
دنگ...! دنگ...! ساعت گیج زمان در شبعمر... میزند پی در پی زنگ...؛ زهر این فکر که این دم گذر است... میشود نقش به دیوار رگهستیمن...؛ لحظه ام پر شده از لذت... یا به زنگارغمی الوده است... لیک چون باید این دم گذرد...؛ پس اگر میگریم... گریه ام بیثمر است... و اگر میخندم... خنده ام بیهوده است...؛ دنگ...! دنگ...! لحظه ها می کذرد...؛ انچه بگذشت نمی آید باز... قصه ای هست که هرگز دیگر... نتواند شود اغاز... تند برمیخیزم... تا به دیوار همین لحظه که در ان همه چیز... رنگلذت دارد آویزم... انچه می ماند از این جهد بجای... خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم...؛ دنگ...! فرصتی از کف رفت... قصه ای گشت تمام... لحظه باید پی لحظه گذرد... تا که جان گیرد در فکردوام...!!
باور کنم...!؟ که در خاطراتت سایه شدم... بگو؛ تا کی...!؟ حسرت دیدار را در رویایشبانه جستجو کنم...؛ چگونه فراموش کنم...!؟ که در حریقبهتان یک توهم مرا رها کردی...؛ باور های کثیف روزگار... نگاهمهربانت را از من گرفت... چگونه به قضاوت نشستی که مرا... اینگونه به چوبحراج سپردی...!؟ باور کنم...!؟ که مرا ارزان فروخته ای...!!
بر سنگ مزارم بنویس: زیر این سنگ جوانیخفته ست... با هزاران ای کاش... و دو چندان افسوس... که به هر لحظه عمرش گفته ست...؛ بنویس: این جوان بر اثر ضربهکاری مرده ست...؛ نه...! بنویس: این جوان در عطشدیدن یاری مرده ست...؛ جلوی روز وفاتم بنویس: روز قربان شدن عاطفه در چشمنگار... روز پژمردن گل فصل بهار... روز اعدام جنون بر سر دار... روز خوشبختی یار... روی سنگم بنویس: آی گلهای فراموشی باغ... مرگ از باغچه کوچکمان میگذرد داس به دست... و گلیازلبخند میبرد از بر ما...!!
من به درماندگی صخره و سنگ... من به آوارگی ابر ونسیم... من به سرگشتگی آهویدشت... من به تنهایی خود می مانم...؛ من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی... گیسوانتو به یادم می آید...؛ من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی... شعر چشمان تو را می خوانم...؛ چشم تو چشمهشوق... چشم تو ژرفترین راز وجود... برگ بید است که با زمزمه جاری باد... تن به وارستن عمرابدی می سپرد...؛ تو تماشا کن... که بهار دیگر... پاورچین، پاورچین... از دل تاریکی می گذرد...؛ و تو در خوابی... و پرستوها خوابند... و تو می اندیشی... به بهار دیگر... و به یاری دیگر...! نه بهاری... و نه یاری دیگر... حیف... اما من و تو... دور از هم میپوسیم..؛ غمم از وحشت پوسیدن نیست... غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است...؛ دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست... از سر این بام... این صحرا، این دریا... پر خواهم زد خواهم مرد...؛ غم تو این غم شیرین را... با خود خواهم برد...!!
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد 1388
، ساعت 11:20 ب.ظ