دل من...


دل من تنها بود...
دل من هرزه نبود...؛
دل من عادت داشت...
که بماند یک جا...
به کجا...!؟
معلوم است...
به در خانه ی تو...؛
دل من عادت داشت...
که بماند آن جا...
پشت یک پرده تور...
که تو هر روز آن را...
به کناری بزنی...؛
دل من ساکن دیوار و دری...
که تو هر روز از آن می گذری...
دل من ساکن دستان تو بود...
دل من گوشه یک باغچه بود...
که تو هر روز به آن می نگری...
دل من را دیدی...؟
ساکن کفش تو بود...
یادت هست...!!؟


 
نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388 ، ساعت 07:17 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  قاتل گلهای سفید...


ای که تقدیر تورا دور زمن ساخت، سلام...؛
نامه ای دارم از فاصله ها...
چند شب بود که من
خواب تو را میبینم...؛
دیدم که
فراری هستی...
می گریزی از شهر...
پاسبانان همه جا؛
نام تو را می کوبند...
جارچیان همه جا؛
نام تو را می خوانند...
در همه کوی و گذر قصه ی تبعید تو بود...؛
مردم و تیر و تفنگ...
اسب های چابک...
متهم...
قاتل گلهای سفید...؛
و تو میدانی من عاشق گلهای رزم...
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت...
مردم شهر چرا در پی تو می گردند...!؟
نگرانت شده ام...
بی جوابم مگذار...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد 1388 ، ساعت 07:33 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  فراموشت میکنم...


باید فراموشت کنم...
چندیست تمرین میکنم...
می توانم؛ می شود...
آرام
تلقین میکنم...
حالم...؛ نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد
بهتر می شود...
فکری برای این دل تنهای
غمگین میکنم...
من می پذیرم
رفته ای...
و بر نمی گردی همین...
خود را برای درک این، صد بار تحسین میکنم...
کم کم ز یادم می روی...
این روزگار و رسم اوست...
این جمله را با
تلخی اش...
صد بار تضمین میکنم...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد 1388 ، ساعت 06:51 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  سنگ تمام...


هزار خواهش و آیا...
هزار پرسش و اما...
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا...
هزار بود و نبود...
هزار شاید و باید...
هزار باد و مباد...
هزار
کار نکرده...
هزار
کاش و اگر...
هزار بار نبرده...
هزار
بوک و مگر...
هزار حرف نگفته...
هزار
راه نرفته...
هزار بار همیشه...
هزار بار هنوز...
مگر تو ای همه هرگز...
مگر تو ای همه هیچ...
مگر تو
نقطه ی پایان...
بر این هزار
خط ناتمام بگذاری...
مگر تو ای دم آخر...
در این میانه تو...
سنگ تمام بگذاری...!!


 
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1388 ، ساعت 07:32 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  حال که رفته ای...


حالا که رفته ای...
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی...
که امسال بی تو
گریسته اند...؛
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند...!
حالا که رفته ای...
بهانه ی خوبی است...
برای
باران...
تا بیاید...
 کنار سفره بنیشیند...
و بشقاب سوم را پر کند...؛
حالا که رفته ای...
گمان نمی کنم برگردد...
پرنده ای که فقط...
از دست تو
دانه بر می چیند و...
در کلمات تو
پرواز می کرد...؛
حالا که رفته ای...
هیچ راهی...
مرا به جایی نمی برد...؛
در حافظه ام می چرخم...
همه
کلید ها را گم کرده ام...؛
حالا که رفته ای...
شعری می نویسم...
برای
گل های مریم...؛
شعری می نویسم...
برای
مرگ...؛
شعری می نویسم...
برای
دیداری که اتفاق نمی افتد...!!

نویسه ای از: محمدرضا عبدالملکیان


 
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1388 ، ساعت 12:05 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  غم عشق...
روز میلاد تو...
دلبسته شدم...
بهانه آرامش...
طلب بوسه...
روزگار...
مینوشمت...
زیتون صلح...
محتاج صدا...
دل من...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (41)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (38)
عمومی (4)
 

اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)
آذر 1388 (1)
آبان 1388 (1)
مهر 1388 (2)
مرداد 1388 (16)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 9 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft