چگونه باور کنم...
نبودنت را، ندیدنت را...!؟
مگر میتوان گذاشت و گذشت...!؟
مگر میتوان احساس را در دل خشکاند، سوزاند...!؟
چه بی صدا رفتی...
چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را...!
از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم...
خبری نداشتند و خندیدند...
به حال زار من...
که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت گرفته و ناتوانم...
آری...
آنها نیز نفهمیدند که چگونه بی تو سر کنم زندگی را...!!؟