تبلیغات
.:: رویای شبانه ::.

   
 

   
   
   
   
   
 

 

 

  بوسه...


پای از کفش در آر...
حس
پرواز بی رنگ و ریاست...
چه سبکبال شدی...
می بینی...!؟
عطش بوسه ز لب های تو آ ویز شده...
می بینم...
یادت هست...!؟
ما بهم می گفتیم...
ما بهم
قول دادیم...
باید
رفت...
باید رفت...
کوچ باید کرد...
از سرِ شاخه بشکسته
احساس، پرید...
از
کویر مرده باور ها...
از زمینی که همیشه بی بها ست...
شعر پرواز را...
باید ساخت...؛
همره سمفونی
ابر غریب...
باید خواند...
باید خواند...
می خوانی...!؟
: «می خوانم»
می بینی...!؟
: «می بینم»
طپش خواندن تو...
التهاب
نفست را برون می ریزد...
می بینم...
با تو من می خوانم...
عشق را زمزمه کن...
اهل
زیبایی باش...
تا بگو یم به تو زیبایی کجاست...
عاشق منظره باش...
تا بگویم که کجا
بوسه رواست...!!


 
نوشته شده در شنبه 26 تیر 1389 ، ساعت 03:29 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  رویا...


تو را حس میکنم هر دم...
که با چشمان زیبایت، مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمی گیرم...
تو زیباتر نگاهم میکنی این بار...
و این زیباست...
ولی افسوس این رویاست...
تمام آن چه حس کردم؛ تمام آنچه میدیدم...
تو با من مهربان بودی...
و این رویا چه زیبا بود...
ولی افسوس این رویاست...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد 1389 ، ساعت 12:27 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  هم بستر...


امشب...
دو
کبوتر...
هم قصه و هم بستر...
فردا،دو ترانه...
امشب چه تلاطم
بی تاب تر از مردم...
فردا دو ستاره...
امشب...
چه مهتابی!
روشن شده هر بامی...
فردا، تو فراموش...
امشب من و تو مدهوش...
تن داده به شب، نوش...
فردا، گل گندم...
امشب دو ترانه، دو ستاره، بی تاب تر از هر دم...
فردا شد و من مدهوش، دنبال تو می گردم...!!


 
نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 ، ساعت 01:00 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  لبخند خدا...


به خودم می بالم...
که در این پستی آشکار جهان...
مادری دارم...
که نگاهش از آفتاب میگذرد...
که دلش خورشید است...؛
به خودم می بالم...
که نگاه نگرانش قنوت وار...
گام های مرا...
می سپارد به خدا...؛
به خودم می بالم و به خدا...
که جهان هرچند غم آلوده و پست است ولی باز خدا...
یک روزنه از پاکی آب را به جهان داد...
و نسیم نوازش دستانش بر سر برگ...
می کند جاری...
سرودی ز سروربه جهان...
و خدا می خندد...
آری لبخند خداست مادر...
لبخند خداست...!!


 
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 ، ساعت 09:57 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  لیلا...


باز در کنج قفس...
بسترم خواب تو را می بیند...
آه... لیلا...!
شب من باز تو را
مجنون است...؛
نکند صبح شود بی چراغ لب تو...
نکند از افق پنجره ها...
نیزه ی نور بتازد به دلم...؛
نکند آب شود برف نگاهم دم صبح...
نکند غنچه ی لبهای تو در فصل غمم وا نشود...
نکند ناز کند موی تو را دست نسیم...
نکند بر لب تو بوسه زند جام هوس...
نکند زوزه ی باد...
خبر از خواب تو در بستر غیری بدهد...
آه... لیلا...!
شب من باز تو را مجنون است...

به وفایی که نداری سوگند...!
من به امواج خیال تو نمی بندم چشم...!!


 
نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1389 ، ساعت 05:55 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  پر پرواز...


هست در خواب من آشفته...
هر شبانگاه
خیال پرواز...
تا که برگردم ازاین راه دراز...
شاید اما شاید...
به چه
امید اما...
پر پروازم نیست...
اگرم بود، دریغا چه تفاوت می کرد...!؟
نفسی نیست که برگردم باز...!!
 


 
نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389 ، ساعت 10:58 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  زندگی بی تو...


چگونه باور کنم...
نبودنت را، ندیدنت را...!؟
مگر میتوان گذاشت و گذشت...!؟
مگر میتوان
احساس را در دل خشکاند، سوزاند...!؟
چه
بی صدا رفتی...
چه بی امید رها کردی دل را،
آرزو را، حرف را...!
از بلبلک های
باغ سراغت را گرفتم...
خبری نداشتند و خندیدند...
به
حال زار من...
که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت
گرفته و ناتوانم...
آری...
آنها نیز نفهمیدند که چگونه
بی تو سر کنم زندگی را...!!؟


 
نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1389 ، ساعت 02:20 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  تلنگر لحظه ها...


در نگاه تاول زده ی یک توهم...؛
هجوم لحظه ی پوچ جدایی رقم می خورد... .
سکوت تنها یادگار لحظه های با تو بودن است...
وقتی لحظات...
رفتنت را تلنگر می زنند...؛
بودنت به کوچه ی فراموشی کوچ می کند... .
من می مانم و شکوه لحظه های به یادگار مانده از...
نگاه تو...
در سرد ترین غار تنهایی ام...؛
تنها قدم میزنم...!!


 
نوشته شده در شنبه 21 فروردین 1389 ، ساعت 01:11 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  باران...


تو کاری به باران نداری...؛
چه ببارد چه نه...
چیزی از
من به یاد نمی آوری...!!
من اما هزاری هم که از
یادت ببرم...
همین که
ببارد...؛
به خودم می آیم که...
همین جایی...!!

 


 
نوشته شده در پنجشنبه 19 فروردین 1389 ، ساعت 04:15 ب.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

  غم عشق...


آسمان بغض آلود...
باد در دامن شهر ، می خرامد با ناز...
شهر در سوز و گداز...
گاهی از دامن ابر قطره ای می چیند...
دست
باران و رها می کند آن را شهر...
بچه ها، در خیابان گل آلود پی توپ، پی لبخندند...
شاپرک ها گاهی، چتر گلبرگ به سر می گیرند...
شهد گل می نوشند...
گوارا شان باد...
مرغ عشقی، در آن دور ترین نقطه شهر...
غم دل می گوید...
قاصدک، قصه او می بوید...
دست باران در دست...
اسبی از باد به زین...
قاصدک ، خوب ترین قاصد این اطراف ست...
آسمان بغض آلود...
بچه ها چتر به دست...
شاپرک
دست افشان...
و غم
عشق...
جاویدان باد...!!


 
نوشته شده در پنجشنبه 13 اسفند 1388 ، ساعت 09:44 ق.ظ

نظرات ()

توسط: محمد

آمار بازدید   جستجو


 ا
مروز:  
 بازدیدهای امروز:

 بازدیدهای دیروز:

 کل بازدیدها:

 کل مطالب:

 
 

 



موزیک   لوگوی ما




دانلود این موزیک

 


 

 
                                           


                                                                       

 

خبرنامه   نظرسنجی





 


نظر شما در مورد قالب این وب چیست؟




 


پیوندهای روزانه   مطالب پیشین

مرگ انسانیت...
یک با یک برابر نیست...

آرشیو کامل
 
  بوسه...
رویا...
هم بستر...
لبخند خدا...
لیلا...
پر پرواز...
زندگی بی تو...
تلنگر لحظه ها...
باران...
غم عشق...

لبست کامل مطالب ارسالی
 


آرشیو

نویسندگان:
محمد (50)

موضوعات:
مناجات (0)
عارفانه (0)
عاشقانه (47)
عمومی (4)
 

تیر 1389 (1)
خرداد 1389 (1)
اردیبهشت 1389 (4)
فروردین 1389 (3)
اسفند 1388 (1)
دی 1388 (1)

آرشیو کامل

 

تعداد کل صفحات: 5 ؛ دسترسی به سایر صفحات: 1 2 3 4 5

 
 
   
      
 

توضیح: بهترین حالت نمایش این وب در مرورگر اینترنت اکسپلورر (IE) و در رزلوشن 768 × 1024 می باشد.

 
 

Copyright © 2009 , Nightdream - designed by rabisoft